فروزنده همکلاس دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستانم بود یک دانش آموز حرف گوش کن. همیشه حاضر به امتحان دادن بود هیچ وقت پای هیچ برگه اعتراضی را امضا نمی کرد. در کل همیشه طرف معلم بود نه همکلاسیهایش. حالم از این منطق که نباید از حرف معلم تخطی کرد او بهم می خورد. پدرش معلم ریاضی بود و همیشه فکر می کردم معلمها را مثل پدرش می بیند.

دبیرستانی بودم و معلم دینی ما می خواست درس بپرسد تقریبا همه کلاس درس نخوانده بودیم اسم مرا که صدا کرد هر چیزی که بلد بودم بلغور کردم تقریبا تمام چیزها از دل و روده در اورده بودم و نمره نوزده گرفتم نوبت به فروزنده شد فروزنده برخاست و گفت خانوم من امروز درس نخوانده ام برایم صفر بگذار. ما را می بینی معلم گفت بزار ازت سئوال بپرسم گفت نه خانوم چون نخوندم صفر بزارید. اصلا فروزنده را درک نمی کردم معلم ما هم اخرش مجبور شد صفر را بگذارد.

این قصه را گفتم تا بگویم حس فروزنده را حالا درک می کنم. فروزنده حق داشت کسی که زحمت نکشیده نباید نتیجه اش را بگیرد من فردا می خواهم درس نخوانده امتحان بدهم. حس خوشایندی ندارم چون درس نخوانده ام توقع قبولی دارم.

ادامه داستان مامان گیتی خانوم در ادامه مطلب.