این نوشته شعر نیست اشتباه نگیریدش:

این  صبحها
با تلخی دانستن
بیدار می شوم
ای نفس به شماره افتاده
این روزها به یاد 
زمانهای که به گردت 
طواف گونه می گشتم می افتم
آن روزهای رفته
می خواهم بنویسم برایت
سلام 
می گویند بیماری
می گویند که تشنه آبی
می گویند که عقب رفته ای
اصلا می گویند داری می میری
حالا خودت بگو چگونه ای؟
آیا شنیده هاعین حقیقت است؟
می دانم این مردمان برای مردنت گریسته اند
باز هم این اشکها کفاف 
تشنگی ترا نمی کند
که در بند می طلبی ای دوست
در انتها 
سلامم را به میانگذر برسان
این طناب گردن دارت.
و خدا حفظت کند!