امروز حس یک استاد موفق را دارم. 
(بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)
من انتظار داشتم امروز دانشجویانم از بیخ عرب باشند و هرچه بپرسم اصلا ندانند اما خوشبختانه تصمیم دارند که درسشان را بخوانند و این جای امیدواری است. از آن دانشجویم که به من می گوید شما از من کوچکتری بگیر تا اون دانشجویم که مثل آقای محمدی همکلاسمان است همه به نظر می آیند که تصمیم دارند حتما این درس را پاس کنند اگر همین طور پیش برود زیاد به ارفاق من احتیاجی نیست فقط اشکالشان این است نگارش ریاضی بلد نیستند و نمی توانند آن طوری که می خواهند حرفشان را برسانند. ایراد دیگرشان این است که از اینکه کارمند ویا بچه دارند می خواهند استفاده کنند امروز یکی می گفت من دو قلو دارم دیگری می گفت من چهارتا بچه دارم یکی در اومد گفت دروغ نگو تو یکی که بیشتر نداری من بهشون گفتم حق اولاد که تقسیم نمی کنیم.
از بین این دانشجویانم حرصم را دوتا از دخترا درآوردن یکی که به زور آوردم سر تخته و برای نوشتن هر ایکس یک عالم عشوه می ریخت. خوب بود که از خودش نمی خواست بنویسد من داشتم به او می گفتم با این همه برای نوشتن هر چیزی پشت چشم نازک می کرد. آخر کلاس هم چانه زد که زودتر کلاس تعطیل شود که گفتم من کلاسم رو زودتر تعطیل نمی کنم حضور و غیاب می کنم هر کی نمی خواد بمون بره و من تمرین حل می کنم این از اونهای بود که رفت. اون یکی هم که حرصم رو در آورد برو بر به من نگاه می کرد هیچی نمی نوشت وقتی گفتم برای تمرین بیاد گفت دندونش درد میکنه به قول مرضیه دستش که درد نمی کرد. اما بقیه یا تمرین حل کردن یا داوطلب اومدن سر تخته  و اگه به زور می اوردمشون خیلی گیج نبودند. داوطلب حل تمرین هم کم نبود این خیلی رضایت بخش بود حتی اصرار داشتند تمرین بیشتری حل کنیم که از این نکته مثبتشون خوشم اومد تصمیم دارم امتحان ازشون اسون بگیرم اگه همینطوری پیش برن.
راستی یکی از دانشجویانم را قبلا توی مشاور املاکی دیده بودم و اون هم اومده بود خونه بخرده اول یادم نبود ولی بعدا یادم اومد. حالا می بینم که دنیا خیلی کوچیکه و آدمها زود به هم برخورد می کنند.