شاید قصه من و عینکم مثل قصه پرویز خانلری در کتاب شلوارهای وصله دار نباشه. 
(بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)

 من تصویر گنگی از عینک نداشتم یا اون رو چیز خنده دارو عجیبی نمی دونستم. بلکه من استفاده از چنین وسیله ای رو دوست داشتم. از فرم خالی عینک پدر خوشم می اومد و اون رو روی بینی ام میگذاشتم و با اون دنیا رو می دیدم. به قول خواهرهام با عینک درسخوانتر به نظر میاومدم، اما واقعا بعد از مدتی چشمم به عینک احتیاج پیدا کرد. نه اونطور که همه چشمها دچار مشکل میشن چشم من می تونست و می تونه تار ببینه، یعنی؛ بطور ارادی هر وقت که بخواهم می تونم تصاویر اطرافم رو تار ببینم. قبلا یک کار دیگر رو هم می تونستم انجام بدم، یعنی؛ اجسام رو دوتا دوتا می دیدم. اون هم به صورت ارادی، یعنی؛ تصمیم می گرفتم که یک چیزی رو دوتا ببینم. یه مورد دیگه هم اینکه انتهای خطهای موازی رو نمی تونستم تشخیص بدهم و حالا هم این مشکل رو دارم. این دیگه ارادی نبود. دکتر که رفتم گفت: "دو تا چشمهات به انداره پنج دهم استیگماته." ولی من جرات نکردم بهش بگم که "من می تونم تار ببینم." این طور شد که  من از سوم راهنمایی عینکی شدم. از اون زمان تا پنج سال بعد عینک زدن عادت همیشگی من بود. با عینک می دویدم، با عینک راه می رفتم، با عینک می خوردم، با عینک نماز می خوندم، و با عینک می خوابیدم. به خاطر خوابیدن و دویدن با عینک چند باری عینکم رو مجبور شدم تعمیر کنم. اما وقتی مدرسه تمام شد، مثل اینکه عینک زدن هم تمام شد. توی اون سالها عینکم شماره اش کاهش یافته بود و به بیست وپنج صدم هم رسیده بود. دیگه نمی خواستم عینک بزنم دکترا هم می گفتند: "اشکالی در نزدن عینک وجود نداره." فکر می کردم دیگه شماره عینکم بالا نمیره، چون دیده بودم شماره عینک یک ونیم مژده دوستم تبدیل شده بود. به چهار و نیم و اون مجبور شده بود که چشمش رو عمل کنه. ولی خدا رو شکر چشم من این خاصیت رو نداشت. قبل از اینکه مدرسه رو تمام کنم فکر می کردم، ممکنه یک روز صبح وقتی بیدار شم نتونم همه چیز رو واضح ببینم و همه چیزها تار و مات باشه، مثل زمانی که من می خواستم تار ببینم. این وحشت موجب می شد که عینکم رو قسمتی از وجود خودم بپندارم. دلیل بود که بازی تار دیدن رو ترک کنم. حالا گاهی برای دیگران این مطلب رو میگم امتحان می کنم که هنوز این توانایی رو دارم یا نه. اما پنج سال عینک زدن بدون افزایش شماره عینکم موجب شد که وحشت تار دیدن تموم بشه و روزی تصمیم بگیرم دیگه عینک نزنم.
عینک نگذاشتن من رو داشته باشید من در مدت دانشگاه هیچ وقت عینک نزدم .حالا هیچ یک از دوستان دانشگاهیم من رو با عینک نمی تواند تصور کنه همانطور که دوستان دوره دبیرستانم بدون عینک! دانشگاه را تمام کردم و دوباره به سرم زد که بروم دانشگاه. مثل اینکه از دانشگاه نمی توانم دل بکنم. یک روز توی دانشگاه نمایشگاه عجیبی دایر کرده بودند نمایشگاه فرم عینک. من و دوستانم از روی حس کنجکاوی رفتیم نمایشگاه. اول قصد خریدن نداشتیم اما قیمت بسیار نازل آن من را تحریک کرد. درست است که آنقدر پولدار نشده ام که جنس ارزان بخرم، اما یک بار صد بار نمی شه. من هم از این نمایشگاه یک فرم عینک گریف خریدم. چند روز بعد مستوره هم که مثل من عینک گریف از همان نمایشگاه خریده بود. گفت: "می خواهد برود بینایی سنجی تا شماره عینکش را مشخص کند." من هم گفتم: "با تو می آیم. " بینایی سنجی رفتیم. بعد از مشخص شدن شماره عینکمان که مال من طبق معمول بیست و پنج صدم بود. به عینک سازی سفارش شیشه دادیم. خیلی جالب هزینه ساخت شیشه مستوره از من کمتر بود. علت را جویا شدم .عینک ساز گفت: "بستگی به شماره عینک دارد شماره عینک شما از او بالاتر است". تازه متوجه شدم مستوره فقط یک چشمش بیست و پنج صدم بود و آن یکی سالم. مستوره همیشه عینک می زد و من فکر می کردم حداقل شماره عینک او یکه. دوباره عینک زدن برایم مشکل بود قیافه ام با عینک برای خیلی ها غیر قابل هضم بود، اما بعد از مدتی دیگر اینقدر عینک زدم که توی کارخانه خانم فیاضی یک روز که عینکم را خانه جا گذاشته بودم گفت: "شما امروز تغییر کردید آهان فهمیدم عینکتون رو نزدید". دو سه ما بعد عینکم را کنار گذاشتم و یک عینک نو خوب خردیم. عینک قبلی به خاطر جنس معمولی اش از تقارن خارج شده بود و برای چشم نامناسب بود. شاید دوباره این وحشت که صبحی بیدار شوم و خوب نبینم موجب می شود  که عینکم را بزنم.
حالا فکر می کنید این قصه را چرا تعریف می کنم چون امروز کار خنده داری انجام داده ام. بیاییم از تقریب نه و ده ماه پیش شروع کنیم که من کلاس رانندگی می رفتم به معلم گفتم که "عینکیم با عینک رانندگی کنم یا بدون عینک." توضیح هم دادم که شماره اون پایینه! معلم گفت: "بدون عینک پیش دکتر برو ببین چی میگه!" من هم همین کار رو کردم آقای دکتر بجز گرفتن پول گفت که علایم رو نگاه کنم و جهتش رو بگم و خود اقراری کنم که مرضی دارم یا نه و بعد زیر کارتکسم یه مهره خوشگل زد. یعنی من بدون عینک اجازه رانندگی دارم. خب من که تنبل تشریف دارم، بعد امتحان ایین نامه بیش از شیش ماه صبر کردم تا امتحان شهر رو بدم . دراین زمان تایید دکتر جون هم منقضی شده بود، اما قبل از عید کسی متوجه این مطلب نشده. اما این بار من خانوم خانوما با عینک تشریف بردم. خب ببینید تناقض رو اونجا نوشته بدون عینک و من عینک زدم تاریخ مهره هم که رد شده دیگه کور از خدا چی می خواد فقط دوتا چشم بینا. خانم متصدی این کار من رو فرستاد دنبال نخود سیاه. من هم امروز مجبور شدم برم دکتر. دکتر جون هم که هشت صبح پا نمیشه بیاد مریض بینون. نوبت گرفتم و اومدم خونه دوباره که رفتم سریع ویزیت شدم. خنده دارش این بود که دکتر جون این قدر اتاقش کوچیک بود که مجبور بودم برای چکاپ چشم از بیرون اتاقش تابلو رو ببینم. بعد از اینکه جناب دکتر لطف کردن حرف همکارشون رو تایید کردند، من دوباره رفتم آموزشگاه. خب حالا فکر می کنید چه اتفاقی افتاد معلوم دیگه وقت امتحان تموم شده. یعنی خر بیار باقلی بار کن. امروز فقط با پیش دکتر رفتن وقتم رو تلف کردم. تنها به این علت که یادم رفته بود عینک نزنم.