امروز یاد همین زمان در سال 88 می افتم. 
 (بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)

تازه عید تمام شده و من رفته بودم ارومیه تا سرنوشت پایان نامه ام را مشخص کنم. از آن وضعیت پا در هوا خسته شده بودم. انتظار داشتم در عید استاد نوشته هایم را خوانده باشد و تایید کند که به زودی می توانم دفاع کنم، اماعصبانیش یافتم. آنقدر که در دفتر گروه به من پرخاش می کرد و حتی برگه تمدید سنواتم را تایید نمی کرد. می گفت: "خودت بنویس تا دو هفته دیگر پایان نامه ات را به پایان می بری!"  من در دل می گفتم: "به نظرم پایان نامه ام را به پایان برده ام فقط تایید نهایی ترا می خواهد که تو از آن دریغ می کنی!" او مرا تهدید می کرد اگر دو هفته دیگر پایان نامه ات را تصحیح نکنی هرگز اجازه دفاع به تو نمی دهم. من نه راهی در جلو داشتم و نه راهی در عقب باید حرفش را تایید می کردم. باید چندمین تصحیح پایان نامه ام را انجام می دادم. هرگز فکر نمی کردم بعد از دو هفته که بیایم بدون نگاه کردن به نوشته هایم اجازه دفاع بدهد. هنوز هم یادم نمی رود، بعد از دو هفته آمدم از پایان نامه پرینت گرفتم. قبل از کلاس استاد رفتم سراغش توی راهرو بود. سلام وعلیکی کردیم آن روز عصبانی نبود. پایان نامه را دستم دید. گفت: "پایان نامه اته بده بخونم!" از من گرفت. خسته بودم آن روز صبح رسیده بودم و تمام شب را در راه بودم. رفتم خوابگاه نیر تازه داشتم چای می خوردم که یک لحظه آمدم موبایلم را ببینم دیدم استاد تماس گرفته بود. واقعا خودش بود یعنی چه کار می تواند داشته باشد فقط دو ساعت از دادن پایان نامه می گذشت. زنگ زدم. گفت: "برو کارهای اداری دفاعت را انجام بده!" هم خوشحال بودم و هم شاخم در آمده بود واقعا این حرفهای خودش بود. پارسال در همین روزها هرگز فکر نمی کردم که یک ماه بعد دفاع می کنم. آن روزها خسته بودم و می خواستم از درس خواندن دست بکشم چه دفاع کنم و چه نکنم میگفتم بس است. ما امسال در همین زمان دوباره می خواهم درس خواندن را تجربه کنم. مثل اینکه پارسالی وجود نداشت که درگیری ذهنیم این بود که از دست پایان نامه و استاد و دانشگاه رها شوم و تا بتوانم یک لحظه  نفس راحت بکشم.
می بینم آدم زود عوض می شود زودتر از آنچه که فکر می کند!