خیابان تختی را می توانم در چند کلمه تعریف کنم روزنامه، نان، شعر، کنکور!
حال چرا این چهار کلمه؟
 (بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)
سالهای 77 و78 وبهار 79 سالهای درسخواندن برای کنکور بود. تفریح آن روزهایم  عصر بود. بعد از روزی که به درس خواندن طی می شد عصرها به هوای خریدن نان و روزنامه قدم زنان با مرضیه بیرون می رفتم. سر چهارراه روزنامه می خریدیم اولش جامعه، بعد توس، بعد خرداد، صبح امروز و حیات نو.... آن روزها من تشنه دانستن بودم و می خواستم بدانم. نمی توانستم از مقالات اکبر گنجی بگذرم یا ستون ابراهیم نبوی را از دست بدهم یا مقالات جلایی پور را  نخوانم. اصلا مقالات روزنامه ها را به خبرها ترجیح می دادم. روزهای می شد که به خاطر مقالات روزنامه ها  دو یا سه تا روزنامه می خریدیم و قدم زنان روزنامه می خواندیم. چقدر روزنامه خواندن توی خیابان لذت دارد آدم احساس آزاد بودن را دارد حس می کند در مملکتی آزاد زندگی می کند. تیر 87 امتحان کنکور داده بودم که خبر کوی دانشگاه در صدر خبرها بود چه حس غریبیست که منتظر نتیجه کنکورت باشی و بشنوی که در کوی دانشگاه چه اتفاقات بدی افتاده است آن روزها روزنامه خواندنم به حد اعلایش رسیده بود! می گویید این  چیزها چه ربطی به خیابان تختی دارد راستش ربطش این است که این خبرها را همیشه توی خیابان تختی می خواندم و خیابان تختی یاد آور خبر بود و روزنامه! تا انتهای خیابان می رفتیم از جلوی یک نانوایی بربری و یک لواشی می گذشتیم تا ته خیابان تختی برسیم نانوایی که ته خیابان بود نانهای بهتری می پخت و من به خاطر نانش همیشه تمام تختی را پیاده می رفتم و بر می گشتیم. روزهای هم  روزنامه نمی خواندیم مرضیه تمام مسیر را برایم شعر می خواند.
آن روزها وسط خیابان تختی آپارتمانی بود که روی سر درش تابلوی از سنگ گرانیت نصب کرده بودند که قابی چوبی داشت و با خطی زیبا وان یکاد روی آن نقش بسته بود. من از آن وان یکاد خوشم میامد امکان نداشت که از جلوی آن رد بشویم و نگوییم به مرضیه که این شعر حافظ را بخواند:
حضور خلوت انس است دوستان جمعند
وان یکاد بخوانید در فراز کنید
بعدها که روزنامه ها را بستند و من دانشگاه قبول شدم قدم زدنها در خیابان تختی هم کم رنگ شد نه اینکه نا پدید شود هر وقت می آمدم می رفتیم تختی باز نان و روزنامه. اصلا نمی شود آدم دلش توی دیار غربت برای تختی تنگ نشود! اما هرگز فکر نمی کردم آدم همینجا باشد و نرود تختی قدم بزند. شاید چون به مخیله ام نمی رسید که خانه مان را عوض کنیم و دیگر ماه به ماه هم سری به خیابان تختی نزنم. حالا می بینم که خیابان تختی هم به خاطره هایم  پیوسته.
همه اینها را نوشتم برای اینکه بگویم دیروز دوباره رفتم خیابان تختی قدم زدم بدون روزنامه فقط با نان!