تازگی ها خبر درباره زلزله تهران خیلی زیاد است اصلا نمی دانم این حرف چقدر واقعیت دارد یا نه! بعضی ها! می گویند تهران را خالی کنید. اما این حرفها من را یاد آن روزی می اندازد که در مازنداران زلزله زده بود و ما در تهران احساس کردیم.
(بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)
 آن روز نزدیکی ها امتحان بود و من با یکی از دوستانم که یادم نمی آید که بود رفته بودیم سالن مطالعه دانشگاه داشتیم درس می خواندیم که زمین شروع به لرزیدن کرد اول دست پاچه شدم با اینکه من تجربه زلزله داشتم اما به ذهنم نرسید چه کنم ولی بعضی ها در مواقع خطر عکس العملهای خوبی دارند و یکی از این بعضی ها توی سالن مطالعه بود فریاد زد برید زیر میز تازه دوزاری همه ما افتاد رفتیم زیر میز. وقتی زیر میز بودم دختری را دیدم که مثل ما روی زمین نشسته ولی میزی بالای سرش نیست من و دوستم دستش را کشیدیم چنگ شده بود به سختی از جایش کندیم و زیر میز خود کشاندیم. زلزله تمام شد. همه دست پاچه می خواستند بریزند بیرون سالن مطالعه. به سرعت مانتو و مقعنه هایمان را برداشتیم و به تن کردیم از راه پله طبقه سوم دوان دوان پایین آمدیم کتابهایمان را توی سالن جا گذاشتیم بعضی از بچه ها مقنعه ها را مثل روسری گره زده بودند. تو محوطه همه هاج و واج بودند. از راه پله های ان طرف هم پسر ها از سالن مطالعه امده بودند بیرون وضعیت آنها از ما خنده دارتر بود با دمپایی و لباس خانه مثل اینکه از توی خواب بیدار شده بودند و آنها را انداخته بودند وسط محوطه دانشگاه!
جرات برگشتن به خوابگاه را نداشتم و حتی برگشتن به سالن مطالعه. از سقفها می ترسیدیم توی محوطه قدم می زدیم که سمیرا را دیدم رادیو داشت و رادیوش اعلام کرد که زلزله مناطقی از گیلان و مازندران را لرزاند. قلبم یهو آمد توی دهنم. رفتم تلفن عمومی با کلی مکافات زنگ زددم اصلا متوجه زلزله نشده بودند. خیالم راحت شد کمی که کذشت رفتم کتابهایم را از کتابخانه برداشتم و رفتیم پارک برادان توی چمنها درس خواندیم اما باز هم تشویش زلزله مجدد نمی گذاشت درس بخوانیم برگشتیم. خوابگاه بازار شام بود بچه ها اعتراض می کردند که در خوابگاه را امشب نباید بست. ماجرا این بود که در محوطه خوابگاه ده بسته می شد و تا ساعت دوازده می شد توی محوطه خوابگاه تردد کرد اما از ساعت دوازده در بلوکها و ساختمانها را از بیرون می بستند چون تعداد ساختمانها زیاد بود و به اندازه کافی سرپرست نداشتیم در خوابگاه را نگهبان از ساعت دوازده تا شیش می بست. اما بچه ها آن شب از ترس زلزله حاضر نبودند در خوابگاه بسته شود برای همین بود که به سرپرستی رفته بودند و درخواست می کردند در خوابگاه را کسی نبندد. آخرش زور بچه چربید و آن شب را توی محوطه خوابیدم . یکی از آن شبهایی بود که آدم یادش نمی رود یکی با خودش ضبط آورده بود یکی رادیو یکی هم ضبط سرخود بود زده بود زیر آواز یکی امتحان داشت درس می خواند یکی خاطره می نوشت یکی هم محوطه را با خانه خاله اشتباه گرفته بود با تاب و شلوارک بلند شده بود آمده بود یکی هم تخت اتاقش را بلند کرده بود آورده وسط چمنها. برای خوابیدن هم من دوستانم یه زیر انداز شیش متری داشتیم انداختیم. چون فضا کم بود سه تا بالش آوردیم روی هر بالش سه نفر می خوابیند دو تا سر آنطرف یکی این طرف بالش. تا صبح خوابم نبرد اولش بخاطر سر و صدا گاهی هم سارا تیکه می انداخت همه با هم اول می خندیدیم بعد سارا را دعوا می کردیم که بقیه خوابند. آن شب یادم هست من و سارا و فهیمه و فاطمه و فرزانه و روناک و سمیرا دیگر یادم نمی آید کی بود روی یک شیش متری خودمان را جا دادیم. هوا که نیم شب شد رو به سردی گذاشت خوب بود من پتو سفریم را با خودم آورده بودم از این پهلو به آن پهلو می شدم اصلا این کار در آن جای تنگ کار مشکلی بود از طرف دیگر کاشی های حیاط آنقدر سفت هستند که خواب برای آدم نگذارند حالا ما شانس آورده بودیم بچه های که روی چمن خوابیده بودند می گفتند هم حشره توی رخت خوابشان افتاده بودم هم نم زمین تمام زیر اندازشان را خیس کرده بود. ساعت شش که شد من بیدار شدم و کلید اتاق فاطمه را گرفتم گفتم می خوام برم اونجا بخوابم. خیلی ها گفتند نمی ترسی که زلزله بیاد گفتم مرگ یه بار شیون یه بار. با خیالی جمع تا ساعت نه اونجا خوابیدم. اما اون شب با اینکه می تونست شب وحشت باشه برای ما یه تجربه فوق العاده بود شبی به یاد موندی. با کلی شوخی و خنده واقعا میشه وحشت رو به خوشی تبدیل کرد.