دیروز علی ساعت پنج زنگ زد. گفت: "میشه گوشی رو بدی به پسرم من ساعت هفت میرم ماموریت می خوام قبل رفتن باهاش حرف بزنم." خیلی دلم برای علی سوخت که قبل رفتن محمد رو نمی بینه. اما وقتی ساعت شیش اومد، دنبالش خیلی خوشحال شدم. با اینکه علی عجله داشت چون همکارهاش دم در خونه منتظرش بودن تا علی محمد رو ببره خونه و بعد برن ماموریت! باز هم خوشحال بودم. 
دم در بهش نقاشی جدید محمد رو که خودش و دوستاش توی یک تیم بودن و علی و رییس و همکاراش توی تیم مقابل بودند رو نشون دادم. اسم تیم مقابل محمد همنام با اسم رییس علی بود. راستی تیم محمد یه گل به بابا علی زده بود! علی از نقاشی محمد تعجب کرده بود و خوشش اومده بود با خودش نقاشی رو برد.
واقعیتش از حس قشنگ پدر و پسریشون خیلی خوشم اومد!