امروز بیست و نه روز از فروردین می گذرد ولی به نظر میاد همین دیروز بود که آدم سر سفره هفت سین نشسته بود و داشت به بقیه می گفت عید شما مبارک. تازه آدم به این حرف سعدی می رسد که 
عمر برف است آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غره هنوز
دارم به این یک ماه که گذشت به حالت خریداری نگاه می کنم. اینجور که نگاه می کنم ادم حس نا امیدی بهش دست میدهد، چون می بیند زمان را از دست داده. اما اگر آدم به آینده نگاه کند و به روزهای زیادی که نیامده است، تازه حس خوشایندی دارد و می توان به خود نوید دهد که کارهای را که انجام نداده فردا انجام می دهد. اما یادمان باشد شاید فردا ما نباشیم که کاری بکنیم. حال چون تیپ افسردگی به من نمیاد تصمیم گرفتم این شعر خیام را بیاورم که حال جویی را پیشنهاد می کند:
می نوش که عمر جاودانی این است 
خود حاصل از دور جوانی این است 
هنگام گل و مل است یاران سرمست 
خوش باش دمی که زندگانی این است
پینوشت: وقتی این را نوشتم از دوستی ایمیلی دریافت کردم با تیتر خوشحالم که در خط تیره من هستی. متن این ایمیل با نوشته امروز من آنقدر همخوانی داشت که ترجیح دادم به طور خلاصه آن را بیان کنم ایمیل بیان می کرد مردی در تدفین دوستی سخنرانی می کرد او به تاریخ روی سنگ مزار او اشاره می کند و می گوید اولی تاریخ زاد روز اوست و دومی تاریخ مرگ اوست ولی از مهمتر خط تیره بین این دو عدد است زیرا این خط تیره مدت زمانی را نشان می دهد که در روی زمین می زیست. مهم نیست که دارای ما چقدر است آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می کنیم و چگونه خط تیره خود را صرف می کنیم. این ایمیل باز هم ادامه دارد به آدم نصیحت می کند قدر زمان و همان عمر را بدانیم یا بهتر بگویم قدر خط تیره مان!