زن درد می کشید و شوهرش دستش را گرفته بود و تا وانت فتحعلی می برد. فتحعلی همسایه شان بود وانت قراضه ای داشت.اما بهشان قول داده بود هر وقت بچه دارد به دنیا می آید حتما آنها را تا شهر می رساند.
 (بقیه داستان در خواندن مطالب دیگر)
زن را با زحمت سوار وانت کردند زن ناله می کرد شوهرش و مادرش هم سوار شدند. فتحعلی هم که اون وقت صبح بیدار شده بود با رخوتی خودش را پشت فرمان انداخت شروع کرد به گذشتن از پیچها. هوا گرگ ومیش بود و جاده در ظلمتی پنهان بود صدای ناله های زن نمی گذاشت روی رانندگیش تمرکز داشته باشد سرعت ماشین را افزایش داد داشت نزدیکی ها دهستانشان می رسید پیچ را پیچید یکباره متوجه دو موجود زنده وسط خیابان شد صدای ممتدد ناله زن را می شنید پایش را روی ترمز گذاشت اما دیگر دیر شده بود. ماشین از مسیرش منحرف شده  اما با این همه باز هم به پیر مرد و پسربچه همراهش برخورد کرده بود. با ضربه سهمگینی به شیشه ماشین خورد.  از وانت پیاده شد صورت خون آلود کودکی هفت هشت ساله را دید که از سرش خون قرمزی می آمد. و پیرمردی که زیر ماشین گیر کرده بود. یخ زده بودش نمی دانست چه کار کند از روبرو ماشینی آمد مردی از آن پیاده شد به سمت آنها آمد. آخرین چیزی که دید چهره دوست مانند او بود. 
وقتی بیدار شد خودش را روی تخت بیمارستان دید. پرستار گفت که در تصادف ضربه ای که به سرش خورده بود و موجب بیهوشیش شده اما حالش حالا خوبه و می تونه مرخص بشه. اون مشتاق بود بدونه که سر پیرمرد و پسر بچه چی اومده. زن چهره در هم کرد گفت متاسفانه مردند.اما بچه به دنیا اومد اون یه پسر توپول موپوله خوشگله. فتحعلی تازه فهمیده بود که چه بلایی به سرش آمده بود چون یک ماهی بود که بیمه ماشینش سر امده و اون حالا در زاد روز تولد کودکی دو نفر را کشته بود!
(این داستان واقعیست با کمی تخیل)