باران اشکهای یک ابر 
در گودالهای چرک آلود
کنج خیابان
و تایری دوار
با سرعت 
 در میانه گودال
بارش گل بود بر واقعیت روشن
صبحی به زیبایی امروز
با موهای بافته شده
و رفتگر که واقعیت کثیف را جارو می کند
خستگی نیامدن صبح دارد تمام می شود
دارد با ناله آغاز می شود
صبحی که خورشید رنگ پریده 
در آن می خندد
هنوز میان گره کور ماشینها گیر نکرده ام
و خمیازه ام را با طعمی از خستگی نخورده ام.
امروز صبح آغاز شده است
من بیدارم شما
 چطور؟