من اسم استاد رسولی پور را از زبان هم اتاقیم سمیه شنیده بودم. رشته سمیه الهیات بود و دکتر رسولی پور استاد فلسفه اش. استاد دکترا فلسفه غرب داشت و به گفته سمیه به جز دانشجویان خودش سر کلاسش دانشجویان رشته های علوم پایه فراوان می آمدند و می نشستند. من خیلی دوست داشتم یک روز سر کلاس استاد بنشینم ذکر خیرش را زیاد شنیده بودم. این موجب می شد که دوست داشته باشم سر کلاس فلسفه سمیه بروم اما چون هم زمان کلاس داشتم ان ترم هرگز نتوانستم چنین سعادتی داشته باشم. 
 (بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)


ترم بعد بود جلسات با موضوع معنا گرایی استاد برگزار می شد. من هم با الهام به یکی از جلسات رفتم الهام جلسات قبلی را رفته بود. استاد رسولی پور با آن ظاهر آراسته و منظم وارد سالن شد صحبتهای جالبی گفت. اما من با یکی از نظراتش مخالف بودم  بعد جلسه رفتم او مثل یک مراد در حلقه مریدان ایستاده بود و داشت با دانشجویان بحث و گفتگو می کرد. فرصتی یافتم و انتقادم را به او گفتم جمع از گفته من برآشفتند مثل اینکه نقد مرادشان جرمی بس عظیم بود ولی استاد بزرگوارتر از این بود. جواب را داد با اینکه من قانع نشدم ولی از رفتارش بسیار خوشم آمدم. قبای مرادی برقامت او دوخته بودند و قبای مریدی را بر دانشجویان گردش. نمی دانم در همان جلسه بود یا جای دیگری بود که آگاه شدم با نظارت استاد کارگاه نه بهتر بگوییم طرحی راه اندازی شده است به نام طرح آهنگ وفا. من هم مشتاق بودم که بدانم زیرا از رفتار استاد خوشم آمده بودم فکر می کردم که طرح او باید بسیار جالب باشد. طرح او سه اصل داشت که باید رعایت می شد: "صداقت، طهارت و تدبیر" برای اجرای اصل صداقت به ما دفترچه ای دادن تا در دفترچه هر روز تعداد دروغهاییمان را بنویسم. کسی به این دفترچه به جز خودمان دسترسی ندارد نباید آن را به کسی باز پس می دادیم فقط دفترچه اعمالمان بود که از زشتی تکرار گناه آن را ترک کنیم. برای تدبیر هم قرآنهای با ترجمه خرمشاهی به ما دادند که هدیه آن 1500 تومان بود. دکتر رسولی پور راست می گفت شیوایی و روانی ترجمه ان را من در هیچ قرآنی ندیدم. من شیفته قران جیبی ام بودم با آن ترجمه روان که هر روز می خواندم. هرگز یادم نمی رود شب امتحان جبر خطی بودم و شیرین هم اتاق من مهمان بود و با الهام و شیرین جبرخطی می خواندیم. وقت نماز بود نمازم را که خواندم شروع به خواندن قرآن کردم نمی دانم کدام آیه از قرآن بودم که رو به الهام گفتم ببین الهام ترجمه این آیه را و شروع به بحث در مورد آن آیه کردیم. بعد از بحث و اتمام نماز شیرین لبخندی زد وگفت مثل اینکه فردا امتحان قرآن دارید که در مورد آیات قرآن آنگونه با هم بحث می کردید. 
متاسفانه ترم آخر به خاطر بیماری بدون اینکه وسایلم را جمع کنم خوابگاه را ترک کردم وسایل زیادی از من گم شد که یکی از آنها قرآن دوست داشتنی من بود. قرآنم برای من نماند امیدوارم حالا دست هر کسی هست آن را ورق بزند و حتما مطالعه کند کاری که من نمی توانم انجام بدهم.
بجز قرآن جیبی گفتم دفترچه اعمال هم به ما داده بودند که مال من جگری بود که در آن به جای نوشتن دروغهایم افکارم را نگاشتم در این وبلاگ گه گاه نوشته های آن را آوردم. اما از این به بعد سعی می کنم بیشتر از نوشته های آن بیاورم.