در پست قبلی گفتم تصمیم دارم از دفتر جگری آهنگ وفا نوشته هایم را بیرون بکشم اولین نوشته ام در آن دفتر مقدمه این نبش قبر است.
 (بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)

دگر این دل سر ماندن ندارد
هوای در قفس خواندن ندارد
چنان در آتش دنیا دلم سوخت
که دیگر تاب سوزاندن ندارد

از دیشب با خودم کلنجار می روم که فعالیتهای فوق درسی من تا چه اندازه باید باشد. به نظرم فعالیت در فارابی تا حدی معقول است ولی در همایش گیلانی ها که هدف مشخصی ندارد و هدفش فقط سرگرم کردن مردم است معقول به نظر نمی رسد.
"هدف مهم است . اگر هدف وجود داشته باشد بعد باید وسیله را انتخاب کرد."
این بریدن از جمع و پشت کردن به فعالیتهای که قصد انجام دادنشان را داشتم آنهم به یکباره احتیاج به یک دلیل دارد و من نمی خواهم دروغ بگویم و دلیلم را زیادی درس بیان کنم، بله درس های این ترم زیاد است امتحان آنالیزم را بد داده ام اما واقعیت این است که این جمع نمی داند چه می خواهد وبرای اینکه هدف ندارد می خواهم همکاری نکنم.
به قول ابراهیم نبوی اصلاحات از یک میز عسلی شروع شد و شاید هم تحول و دگرگونی نا پیدای من از یک دعای ندبه شروع شد. پنج شنبه من و الهام روزه گرفتیم و با هم درس خواندیم و تصیم گرفتیم به دعای ندبه در کوه های حصارک برویم. جمعه صبح خواب ماندیم ولی هر جور بود خودمان را به جمعیت رساندیم بعد از صبحانه دکتر رسولی پور گفت: "من هر قسمت دعای ندبه را که دوست دارم می خوانم برای آقا گریه نمی کنم برای خودم گریه می کنم. شاید با این گریه آقا نزول کند(!) شاید جمله آخر را نگفت اما من اصلاً در دعای ندبه گریه ام نگرفت دوست داشتم به جای گریه کردن از جمع جدا شوم به روی تپه ها بدوم باید دوید. به نظر من همانطورکه خلق آدم در ازل یک نماد است یک نماد برای هیچ بودن انسان، ضعیف بودن انسان، نادان بودن انسان، مورد وسوسه قرار گرفتن انسان قاتل شدن انسان، ظهور امام زمان هم یک نماد برای به همه جا رسیدن انسان، قوی شدن انسان، عاقل شدن انسان، اصلاح شدن جامعه و پاک شدن انسان است. به نظر من شاید هیچ وقت مصلحی به آن نام و نه با اسب و اسلحه و نه با تجهیزات مدرن نیایید آن مصلح آنکه حکومت ضعفا را بنا خواهد کرد ما هستیم ماها که مرغهای قصه سیمرغیم ودر سفرمان سی مرغ می شویم و وقتی به قاف رسیدیم می فهمیم قصه سیمرغ دروغ نبود بلکه نماد بود تا خود را بشناسیم و آنگاه است که سیمرغ می شویم. باید بدویم باید حرکت کنیم سکون نه! نفی سکون. نه مثل کبک و طوطی، بط، تذر، طاووس بهانه های بی پایه و اساس دست و پا کنیم تصمیم گرفته ام که بدوم. با دوستانم صحبت کردم گفتم بیا بدویم هرکس به مقصد خود و هرکس به روش خود، مثلا من و الهام هر دو می خواهیم برویم خانه اما من به اتوبان می زنم و الهام برعکس من. هدف خانه ولی خانه ها هم متفاوت راهها هم متفاوت است. باید مسافر شد و به قول من باید دوید:
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
و راهی که من تصمیم داشتم شروع کنم صداقت بود تصمیم گرفته ام که راست بگویم و دیگر دروغی نگویم این حرفی بود که به دوستانم گفتم و به دوستانم گفتم بیا بدویم تا همواره یاد خدا بر تمام لحظاتمان سایه داشته باشد تا حس شادی ذاتی در دل نفوذ کند. به نظرمن آرامشی که دیدن خدا به من دست می دهد دیدنی که گه گاه رخ می دهد زیباست دوست دارم آنقدر درست با صداقت رفتار کنم تا همیشه خدا را ببینم.
شنبه 18/8/1381
پانویس: امروز تهران رفتم یا در راه بودم یا خوابیدم یا به کلاس رفتم یا افطار خوردم یا نماز خواندم و دیگر هیچ. باید آنالیز بخوانم.