پرده اول: جمعه پنج فروردین:

مامان روی زمین نمی تواند بنشیند برای همین من و مامان گوشه مسجد که صندلی گذاشته اند نشسته ایم. هر چه باشد اینجا ایران است و هیچوقت هیچ چیز سر وقتش شروع نمی شود قرار بود این کلاسهای آموزشی ساعت سه و نیم در مسجد تشکیل شود و حال سه و نیم بود و حدود ده تا پانزده نفری بیشتر نیامده بودند. خانومی کنار من نشسته است خانومی با چادر ملی و حجاب کامل گلایه دارد که جلسه چرا تشکیل نمی شود و عجله دارد. چیز در قیافه اش برای من جالب است با انکه تار موی از او دیده نمی شود ولی ناخنهایش لاک صورتی خوش رنگی دارد. سر صحبت باز می شود درباره اینکه چه خوب که به مانتو پوشیدن و چادر نگذاشتن گیر نداده اند. می گوید او و مادرش باید با با یکی از چهار پرواز اول می رفتند که کنسل شد با کاروان باید می رفت که حتی در آژانسش زن مانتوی راه نمی داد. برایم سئوال پیش آمد که بقیه افراد ان پرواز نیز با ما می اییند؟ گفت نه خود و مادرش استثنا بودند چون در ایران زندگی نمی کند و فقط به ایران امده تا مادرش را به حج ببرد. سازمان حج و زیارت با توجه به این و اینکه خواهر شهید است همکاری لازم را انجام داده اند و او و مادرش همسفر ماهستند. می گفت مادرش تا پارسال مراقب  پدرش بود که زمین گیر بود حال تصمیم گرفته خودش برود پایش شکسته و عمل کرده کمی از راه رفتن می ترسد اما سرحال است و در خانه می تواند راحت راه برود ولی در بیرون می ترسد. این حرفها باب آشنایی ما بود از همت گیتی خانوم خوشم آمد که از آمریکا آمده و تا مادرش را به آرزویش برساند. راستی من بعدها نامش را فهمیدم. این را داشته باشید تا بقیه را بگویم.

پرده دوم: شنبه ششم فروردین

باید پولها را چنج می کردم برای کارهای چنج رفتم بانک ملی مرکزی کارهای اداری را که انجام می دادم قیافه اشنایی به چشمم خورد گیتی خانوم بود با همان برخورد گرم و صمیمی احوال مامان را پرسید و چاق سلامتی گرمی با من داشت. کارم زودتر تمام شد به قسمت بانک که رفتم بعد از چند دقیقه ای آمد مدارکش را پشت سر من گذاشت. وقتی پول را گرفتم از او خداحافظی کردم.

پرده سوم: دوشنبه هشتم فرودین

قبل از سوار شدن به اتوبوس داشتم کارتهای شناساییمان که باید در مکه و مدینه حتما به گردن داشته باشیم را می گرفتم که بین جمعیت گیتی خانوم را دیدم اسمش را صدا کردن و کارتش را گرفت آنجا بود که نام فامیلیش را یاد گرفتم.

پرده چهارم: دوشنبه هشتم فروردین فرودگاه رشت

دیدم مادر دارد سلام و علیک می کند گیتی خانوم بود تازه مادرش را دیدم زن خوش برخوردیست پیر زن سفید رو و چروک با مهربانی مادرانه به دل آدم می نشست. گیتی خانوم هم با جدیت مراقبش بود. مادر گیتی خانوم نگران بود وگیتی خانوم توضیح می داد که چه چیزهای را باید نشان بدهد تا از بخش گذرنامه رد شوند جلوی ما در صف بود.

پرده پنجم: سه شنبه نهم فروددین

داریم می رویم به کلاسهای آموزشی در مدینه که مامان میگه گیتی خانوم رو از دیروز ندیدم میگم نگران نباش توی فرودگاه مدینه که من دیدم سالم و سر حال بودند.

پرده شیشم: سه شنبه نهم فرودین

نشسته ایم روی موکتی که وسط راهرو هتل پهن کرده اند قبل از روحانی کاروان مدیر کاروانمان کمی حرف می زند و برای خانومی که تا فرودگاه آمده و دچار حادثه شده و به بیمارستان منتقلش کردند درخواست دعا داشت. اسم خانومی که در بیمارستانه رو گفت یخم زد مامان گیتی خانوم پاش به مدینه رسیده رفته یک راست بیمارستان.

ادامه دارد...