این نوشته را نیز از همان دفترچه نامه اعمالم  آورده ام. تاریخ آن ذکر نشده بود ولی به نظر می آید در آذر ماه سال 81 نوشته شده.  بحث جالبیست درباره درگیری های ذهنی آن روزهایم.
(بقیه نوشته در خواندن مطالب دیگر)


امروز هم دوباره آمده ام فقط به خاطر این که درباره چیزی فکر می کنم و نمی فهمم. به بعضی مفاهیم شک کرده ام. دیروز یا پریروز بود که الهام به من گفت "تو دروغ نمی گویی، یعنی اصلا ندیدم که دروغ بگویی!" برایم جالب بود او فکر می کرد که من دروغ نمی گوییم. اما من گاهی اوقات دروغهای کوچک می گوییم ولی همیشه دوست دارم راست بگویم. شاید این همان دلیلی است که او فکر می کند من دروغ نمی گویم.
دروغهای کوچک دروغهای معمولی هستند دروغهای بزرگ دروغهاییست که از دورویی بر می آید. گه گاه فکر می کنم که دو رویی می کنم یعنی بعضی از کارها را از روی ریا انجام می دهم. منظور من از ریا این است که گاهی بعضی کارها را برای دیگران انجام می دهم برای رضایت آنها. آیا واقعا این هم ریاست با اینکه خودم هم راضی هستم و اما آن کار را دوست ندارم. واقعا نمی دانم این هم دروغ است. آیا تعارف کردن هم یک نوع دروغ گفتن است. به همه تعاریف شک دارم. آیا من دروغ می گوییم یا نمی گوییم!