امروز ساعت پنج صبح بیدار شدم قبل از اینکه موبایل مرضیه زنگ بیدار باش بزند. چند روز است که خوابم بهم ریخته زود می خوابم و زود پا می شوم. این کارها به گروه خونی من اصلا نمی خورد. رفتم سراغ اینترنت خبری نبود بجز این دو خبر که مجسمه های تهران را دارند دانه دانه می دزدند و دیگر اینکه از امروز نمایشگاه کتاب قرار است راه بیفتد. بجز وب گردی چای دم کردم و تصمیم داشتم که نان تازه بگیرم که مامان مخالف اسراف بود و گرفتن نان اضافه. صبح را با سحر خیزی آغاز کردم اما نمی دانم چرا کلافه خوابم. امروز حرفی برای نوشتن ندارم فقط آمده ام که بگوییم هنوز نفس می کشم به برکت هوای که هست که گاه گاهی قدرش را نمی دانیم.