اینجا که هستم تا حال سه پست نوشته ام پست اولی که ذوق مرگی من از بابت داشتن اینترنت بود و ربطی اصولا به سفر نداشت. دومین پست و سومین پست نیاز به یک توضیح مجدد دارد.

در پست اولین دیدار گفتم حس بهت عجیبی داشتم و برایم این سئوال پیش آمده بود که این ساختمان ساده چه دارد که ما پروانه وار به گردش می چرخیم. دیروز جوابم را دوباره در مسجد الحرام یافتم. نوشته های دیروز در مسجد الحرام را می نویسم.

صبح پنجشنبه ساعت یازده ونیم منتظر اذان ظهر نشسته ام در مسجد الحرام روبه کعبه. امروز جواب سئوالم را یافتم که چه در این ساختمان ساده مکعبی شکل وجود دارد که من را به بهت وا می دارد. حال درک می کنم این حس چرا به انسان تلقین می شود. این بهت نه از سنگهای آن است نه از ابهتش، بلکه از سادگی آن سرچشمه می گیرد سادگی بینهایت آن که مردمها را ساده می کند ساده و بی آلایش از زندگی. آنها را به سادگی در کنار هم می گذارد.بی نشانه از قومیتی، نژادی، رنگی، فرقه ای، بی آنکه شیعه باشی یا سنی بی آنکه ایرانی باشی یا عرب یا ترک یا مالزیایی یا آفریقایی فقط همین که مسلمانی کفایت می کند که در اینجا گرد آیی چه حس قشنگی است که مثل پروانه به گرد  شمع بگردی بی علقه ای. جواب سئوالم را در طواف یافتم وقتی هر کس به هر زبانی و هر دعایی که می تواند او را می خواند و می چرخد و قدرت خالق است که می گرداند و در این ساختمان مکعبی حلول کرده.

اینجا باید ساده شوی بی علقه ای بی خیال از همه ظواهر. اما متاسفانه در اینجا هم میشود میان همه آدمهای که می چرخند صدای زنگ موبایل را شنید یا دستی دوربین به دست را دید. حس می کنم میان بی رنگی گاه رنگ وارد می شود رنگ صدا تصویر.

در پست قبل هم گفتم جا ماندم و از اینکه مرد نیستم تا با تاکسی بروم حرم ناراحت بودم اگر به شما بگویم تا حرم فقط سیصد متر فاصله داشتیم و برای رفتن به حرم لازم به پیاده روی بود و من چون نمی دانستم دست از پا درازتر بگشته بودم اتاق چقدر به من می خندید؟

امروز باید ساکم را ببندم و تا ساعت 12 تحویل بدهم تا فردا در فرودگاه تحویل بگیرم. می خواستم در این پست  درباره قیمت اجناس در عربستان بنویسم پست طولانی شد گذاشتم برای پست بعدی. تا بعد.