گفته بودم که امروز اولین امتحانم را می خواهم بگیرم. این پست را به آن اختصاص می دهم. (اسم دانشجویانم را مثل روزنامه ها که اسامی مظنونین را چاپ می کنند به اختصار می آورم.)
امروز مثل همیشه نبود نه لباس همیشگی ام را اتفاقا پوشیده بودم نه سر ساعت همیشگی دانشگاه می رفتم ونه مثل همیشه فقط باید درس می دادم. ساعت دو به دانشگاه رسیدم اولین کاری که کردم برگه های امتحانی را دادم تکثیر کنند. برگه ها داشتند تکثیر می شد که فاطمه.ج.  آمد و گفت که حالش خوب نیست و می خواهد برود درمانگاه. حالش خیلی بد نبود به نظر مضطرب بود تا ناخوش احوال برای همین  من به او پیشنهاد کردم که امتحان را بدهد اگر بد داد انشا ا... پایان ترم جبران می کند. بعدش حسین. ح. آمد می گفت که نمی دانسته از کدام بخش امتحان می گیرم اشتباهی درس خوانده امتحان را لغو کنم. می دانستم که دارد دروغ می گوید لغو امتحان را نپذیرفتم. هم زمان با هم سر کلاس رفتیم. بحث سر کلاس این بود که امتحان نگیرم. من هم از اینکه سر حرف خودم نایستم خوشم نمی آمد. با چاشنی این ضرب المثل که "کار امروز را به فردا نسپار" گفتم به جای بحث بگذارید از زمان استفاده کنیم. برای همین شروع به گفتن مبحث جدیدی که باید درس می دادم کردم تا از زمان استفاده بهینه کرده باشم. ساعت که سه و ربع شددرسم را به جایی که می خواستم رسانده بودم برای همین کلاس را یک لحظه ترک کردم که برگه جواب را از دفتر گروه بیاورم. برگشتم کلاس غلغله بود. اعظم. ا. از دستم دلخور بود مثل  اینکه من روی ملک پدری او ایستاده ام توقع داشت که امتحان را برگزار نکنم. برگه ها را تقسیم کردم. ردیف آخر خیلی صمیمانه نشسته بودند بخصوص دور شاگرد زرنگ کلاس من که رییس بانک است. من از این به بعد او را رییس بانک می خوانم.  نشاندم جلوی خودم. کنارش هم الهه ن. نشسته بود که همش سرک می کشید توی برگه رییس بانک چند بار به او با شوخی و خنده تذکر دادم یک بار هم دستم را روی شانه اش گذاشتم که حواسم هست. گاهی هم بین او و رییس بانک ایستادم. وسط حرفش که به او تذکر می دادم گفت که رییس بانک با چهار تا خودکار برگه اش را می نویسد من به او گفتم از کجا می دانی. بهتر که چشمت رو درویش کنی و به برگه خودت نگاه کنی به اندازه یک A4 جا برای دیدن داری نیاز به دیدن ورقه کسی نیست. اول از همه برگه اش را داد. خودش می گفت نمی تونه بیشتر از این روی برگه دیگران دید بزنه. 
گفته بودم این حسین. ح. خیلی تیکه می اندازد واقعا پارازیت کلاس است. یک لحظه که سرم را برگرداندم. از حمید. آ. سئوال یک را تقلب گرفت متوجه تقلبش شدم. به روی خودم نیاوردم. توی یکی از بارها که می رفتم ته کلاس رفتم بالای سر حمید. آ. گفتم حواسم هست و او گفت استاد واسه چی؟ گفتم حالا. گفتم سر گوش حسین. ح. خیلی می جنبد تمام کلاس با آدم کل کل می کند.حواس همه را پرت میکنددر طول امتحان اینقدر سرش به عقب بود که من به او می گفتم منتظر کمکهای غیبی هستی. 
پروانه. ن. هم نشسته بود پیش موسی. ی. پروانه. ن. به برگه بغل دستی اش حسابی نگاه می کرد. من هم هر دفع با یه لبخند شرمنده اش می کردم و کارش را چند لحظه متوقف می کرد. 
محمد. آ. هم به برگه معصومه .ص. سرک می کشید. انتهای کلاس معصومه. ص. یک حرف جالبی می گفت استاد اگر دیدی که برگه بعضی ها شبیه من هست تقصیر من نیست. حالا با خیال راحت بعضی ها رفته اند خانه فکر می کنند که از رو برگه من همه را درست نوشته اند نمی دانند که من سئوالات را اشتباه نوشته ام.
مریم. د. خیلی جالب بود موقع درس اصلا نبود وقتی اومد تازه فهمیده بود که امتحان داره. به جز او حمید. آ. و جواد. ح. هم دیر سر امتحان آمده بودند ولی از همه اینها جالب تر بهمن. ا. بود تقریبا آخر امتحان آمد به او گفتم که از او امتحان نمی گیرم گفت هفته دیگه گفتم تنها کاری که می تونی انجام بدی اینه که بری دعا کنی دوستان دیگرتون امتحانشون بد بدهند تا من امتحان رو دوباره بگیرم. بعد از امتحان توی محوطه باز هم جلویم را گرفت که استاد دوباره امتحان می گیرید یا نه ؟ استاد ما در آموزش و پرورش کار می کنیم این دوست مون فلانی از همان جا آمد دانشگاه ما تا بریم خونه ناهار بخوریم لباس عوض کنیم بیایم دیر شده بود. واقعا چی میشه به او گفت. فقط گفتم با وضعیت امتحان دوستان مثل اینکه دوباره باید امتحان بگیرم. 
بعد از اینکه مینو. گ.، اعظم. ا برگه اش را داد در برگه اش چیزی نوشته نبود گفتم خانم اعظم. آ. نمی خواین بیشتر فکر کنید. گفت نه استاد گفتم در برگه شما فقط یه سئوال حل شده گفت در برگه سئوال جوابها  را نوشته. گفتم برگه سئوال رو من تصحیح نمی کنم. در برگه جواب لطفا بنویس. خیلی از دستم دلخور بود که امتحان گرفتم. بعد از اینکه برگه امتحانیش را داد طوری بد برخورد کرد. که نگو. اما بعد از امتحان مثل اینکه پشیمان شده باشد آمد و گفت که دوباره امتحان بگیرم. من هم قول صد در صد ندادم. برخوردش بهتر بود گفت استاد سئوالاتتون خوب بود.
سمیه. ص. و حمیده. ص. که من آنها را دوقلوهای افسانه ای می نامم هم کنار هم نشسته بودند از هم جدا کردم به نظر آب زیر کاه می آیند. یکی از آنها یک جور خیمه زده بود روی برگه جلویش که حتی متوجه سایه حضور من نشد. 
خنده دار ترین تقلب را جواد. ح. انجام می داد. انتهای کلاس که همه برگه هایشان را داده بودند. این آقا دم در نشسته بود که خانم معصومه. ص. تازه بعد از دادن برگه متوجه سئوال 8 شد از من خواست که مسئله را حل کند من نپذیرفتم ولی شروع به حل مسئله کرد بعد از حل کردن حل آن را برای من آورد گفت استاد درسته. همین زمان چشم جواد. ح. هم به گفتگوی ما بود من هنوز جواب نداده گفت استاد راه حل ایشان درسته یا نه؟ من واقعا از کارش خنده ام گرفته بود بهش گفتم شما می دونید که ایشون چی نوشته اند تازه دوزاری بقیه دانشجویان افتاده بود که من متوجه چی شده بودم چون معصومه. ص. حل رو قبل از اینکه به من بده به او داده بود. خوشبختانه غلط حل کرده بود. حالا تقلبش به همین ختم نشد داشتم به سئوال یکی دیگر جواب می دادم که دیدم برگه سئوال همین جواد. ح. را ندا. ر. دستش گرفته و دارد جوابها را می گوید. من هم آرام رفتم بالای سرشان هنوز ندا. ر. متوجه حضور من نشده بود گفتم خسته نباشید تازه ندا. ر. دچار شرمندگی شده بود و برگه را پس داد. 
زینب. ن. هم که همیشه التماس کنان صحبت می کند از من وقت اضافه می خواست چون دستش درد می کرد. من هم به او وقت اضافه دادم ولی یادم رفت برگه او را جمع کنم وقتی از کلاس خارج شدم تا دم دفتر گروه رسیده بودم که دوان دوان برگه اش را برایم آورد. 
آقای رییس بانک مشتاق بود برگه اش را تصحیح کنم می گفت که هجده می شود راست می گفت حالا که تصحیح کرده ام هجده شده که من ارفاق کردم و دادم به او هجده و هفتاد و پنج. از سئوالاتم ناراضی بود می گفت که خیلی ساده است گفتم با همین سئوالات ساده خیلی از دوستانتان نمره خوبی نمی گیرند گفت استاد دو جور سئوال طرح کنید یکی سخت یکی آسون. سختها رو برای اونهای که می خوان سخت حل کنند. راست می گفت سئوالهای سخت رو درست حل کرده اما امان از آسونهاش.
اومدم خونه یه تعدادی رو تصحیح کردم خدایش بعضی ها چیزی ننوشته اند تا من نمره بدم نه غلط بلکه سفید دادن. نمی دونم با این جماعت چی کار کنم.