اگر بخواهم کسی را به عنوان زن دقیقه نود اعلام کنم من حتما مرضیه را معرفی می کنم چون دقیقه های آخر همه چیز را به آدم اطلاع می دهد.

دوشنبه بعد از کلاس زبان تازه فهمیدم که مرضیه هم با من تهران می آید. ماجرا از این قرار بود که بعد از یک شنبه که مرضیه رفته بود نمایشگاه موقع برگشت از همکارش می شنود که انتشارات پرشکوه (به فتحه نه به ضمه) نامش برگرفته از نام پرشکوه خودمان است و صاحب آن هم یکی از آشنایان است که دکترای زبان دارد.



مرضیه در زمانی که ما نبودیم شماره آقای دکتر را یافته بود تا برای انتشار کتابش با او صحبت کند. این کار را هم کرده بود و آقای دکتر هم خواسته بود که یک نسخه از کتابش را ببیند و این دلیل همراهی مرضیه با من برای آمدن به تهران بود. من از اینکه تنها سفر نمی کردم خوشحال بودم.
صبح زود برخواستیم و راهی شدیم هوا خیلی خوب بود و راه زیبا. تهران که رسیدیم راه من و مرضیه از هم جدا شد و او با اتوبوسهای نمایشگاه رفت زیر پل سید خندان. و من با اتوبوسهای بی آر تی رفتم فردوسی تا از آنجا بروم آرژانتین که بلیطبرگشت را بخرم تا در این بازار شام به دردسر نیفتیم.  بعد از اینکه بلیط خریدم زنگی به الهام زدم گفتم دم در ایستگاه مترو مصلی منتظرت ایستاده ام. با اینکه فاصله سهپبد قرنی تا ایستگاه مصلی خیلی نیست ولی الهام کمی دیر کرد. من هم در این فرصت یک آب معدنی و یک نقشه راهنمای نمایشگاه گرفتم. الهام 11 و نیم رسید. خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم از آن روزی که من آمده بودم تهران و مهمان الهام بودم خیلی وقت می گذشت. چه خوشبختی بزرگیست که بعد از مدت زمانی کسی را ببینی که همیشه از دیدنش و کلامش آرامش می گیری.
راهی نمایشگاه شدیم قصد خرید کتابهای دانشگاهی و کمک درسی را نداشتیم یک راست رفتیم شبستان. غرفه ها را می دیدیم کتابها را ورق می زدیم. گاهی می خریدیم گاه قیمت می پرسیدیم. از هر دری سخن گفتیم. درباره کتابها نظر می دادیم. دنبال چند چیز بودم که بخرم یکی یک نقشه جدید گیلان یکی کتاب واژگان گیلکی سرتیپ پور که مریم گفته بود بخرم، یکی نرم افزار زبان Interchange و قرآن ترجمه خرمشاهی.
 که اولی را نیافتم چون تمام شده بود دومی را نیز تجدید چاپ نکرده بودند سومی هم نیافتم ولی آخری نزدیکهای ساعت یک بود که می خواستیم از شبستان خارج شویم که گفتیم انتشارات نیلوفر را بیابیم تا قرآن را بخریم. نشر نیلوفر را یافتم قرآن ترجمه خرمشاهی را هم داشت اما موقع حساب کردن الهام نگذاشت که من حساب کنم و به عنوان هدیه برایم خرید.
وارد صحن مصلی شدم می خواستم غذا بخرم که گفتم زنگی به مرضیه بزنم واقعا شگفت انگیز بود که موبایلم آنتن می داد. حرفهای مقطع مقطع مرضیه این را رساند که زودتر سر قرارمان همدیگر را ببینیم. از صف غذا خارج می شدم به سراغ الهام می رفتم از او عذر خواهی کردم و از اوخواستم که به درب اصلی برویم از پله های مصلی بالا می آمدم در محوطه باز مصلی دوباره تماس گرفتم. مرضیه در راه بود و فرصت آن را داشتم که غذایی تهیه کنم. به طرف در می روم نزدیکی ها در زنگ می زند و می گوید جلوی درب سه کنار درب مترو منتظر ایستاده است. وقتی به جلوی درب می رسیم که متوجه می شوم جلوی درب 18 هستیم و همچنین جلوی درب مترو. تازه فهمیدم که مرضیه جلوی درب مترو مصلی نیست بلکه جلوی درب مترو شهید بهشتی ایستاده است. مسافت زیادیست تصمیم گرفتم که راهنمایش کنم تا در بین را ه یکدیگر را ببینیم با راهنمایی من، او را جلوی درب 12 یافتم همان جا روی چمنها نشستیم. ناهار خوردیم بعد بستنی. مرضیه از آقای دکتر کلی روایت داشت که تعریف می کرد که چه روابط عمومی عالی دارد. آقای دکتر چند کتاب از ترجمه های خودش را داده بود به مرضیه. مرضیه آن کتابها را با کتابهای که من خریده بودم برد پست کند من و الهام نشستیم در چمنهای مصلی. شروع کردیم حرف زدن با یکدیگر همیشه حرفهای الهام برایم امیدوار کننده است و او هم همین نظر را درباره حرفهای من دارد برای همدیگر خوب نسخه می پیچیم.
بعد از آمدن مرضیه دوباره رفتیم شبستان چقدر هوای گرم و گرفته بود. امسال نمایشگاه نسبت به سالهای قبل چقدر خلوت تر بود و پیدا کردن کتاب چقدر مشکلتر کتابهای خوب مثل اینکه دیگر چاپ نمی شود وآدم باید به کتابهای دم دستی فقط بسنده کند. در هوای نا مطبوع نمایشگاه نمی شد بیشتر ایستاد برای تنفسی مجدد دوباره بیرون آمدیم. آب و چایی خوردیم الهام دیگر از من خدا حافظی کرد خیلی اصرار داشت که بروم خانه شان که از لطف همیشگیی اوست. دوباره به شبستان باز گشتیم جلوی غرفه ناشران گیلانی استاد نوزاد را دیدیم. مرضیه با استاد سلام و علیکی کرد به او گفت که توصیه او را جدی گرفته و برای چاپ کتابش اقدام کرده است
ساعت پنج تصمیم گرفتیم بر گردیم از درب ورودی مترو وارد شدیم تا از درب دیگر خارج شویم و ازدحام زیادی در مترو بود در بین جمعیت به کندی پیش می رفتیم ولی هر جور بود خود را آن سوی بزرگراه رسالت رساندیم سوار تاکسی شدیم که دوبرابر قیمت حساب می کرد. مردم ما همیشه متوجه این مطلب نیستند وقتی بازار تقاضا بیشتر شد می توان قیمت را پایین آورد تا سود کم در حجم زیاد داشت اما در ایران این مطلب صدق نمی کند در زمانی که تقاضا زیاد است قیمت را افزایش می دهند چون مردم احتیاج به خرید کالا دارند. بگذریم از منطق تاکسی چی و  بازار کسب و کارش که یک نوعی رفتار ایرانیهاست و از اقتصاد بیمار ایران سرچشمه می گیرد.
بین راه وقتی اتوبوس قزوین نگه داشت استاد نوزاد و استاد مرادیان را باچند نفر دیگر دیدیم که احتمالا بقیه شان هم شاعران قدیمی گیلانی بودند. مرضیه موقع حساب کردن غذا رفت یک سلام و علیکی با آنها کرد
دیر وقت رسیدیم خسته از یک روز اما شاد از این که یادم نرفته که باید گاهی کتاب بخوانم کتاب ببینم و به مقوله ای به نام فرهنگ فکر کنم....