با رفتن دوباره به نماشگاه کتاب به یاد اولین باری افتادم که به نمایشگاه رفته بودم.








بهار 81 بود با بتول و آذر هم اتاق بودم. پنج شنبه قرار بود خواهر هایم مریم و مرضیه بیاییند که برنامه شان موکول به بعد شد. برای همین من و الهام و بتول می خواستیم با دوستمان مرضیه برویم نمایشگاه. اما قبل از نمایشگاه باید می رفتیم خوابگاه خواهر مرضیه. حمیده خانم (اگر اسمشان را اشتباه نکنم) کارشناسی ارشد دانشگاه خودمان می خواند. خوابگاهشان نزدیکی دانشگاهمان در تهران بود، اول رفتیم خوابگاه حمیده خانم. ما چهار نفر با حمیده خانم و دوستش راهی نمایشگاه شدیم. در نمایشگاه از هم جدا شدیم و قرارمان را گذاشتیم جلوی مسجد نمایشگاه. من و بتول خیلی از سالنها را دیدیم. آن سال نمایشگاه مطبوعات هم زمان برگزار می شد فکر می کنم به آنجا هم سری زدیم.
موقع نهار همه جمع شدیم غذای ساده ای درست کرده بودیم ساندویچ تخم مرغ با چیپس و سس مایونز. بعد از نهار از بقیه سالنها باز دید کردیم.
وقتی برگشتم نگهبان در دانشگاه به من گفت که خواهرهایم آمده اند انتظار آمدنشان را نداشتم ولی آمده بودند. وقتی رفتم اتاق کفشهایشان را دم در ندیدم می خواستند من را سورپرایز کنند برای همین کفشها یشان را از دم در برداشته بودند و برده بودند توی بالکن گذاشته بودند. از آمدن غیر منتظره شان خیلی خوشحال بودم.
فردا دوباره با مریم و مرضیه رفتیم نمایشگاه این بار من دیگر راهنما بودم با مترو رفتیم صادقیه از آنجا شهرک غرب و بعد نمایشگاه. خیلی از غرفه هایی را که ندیده بودم را دیدم. خوبی آن سال این بود که وقت کافی داشتم تا تمام نمایشگاه را ببینم فکر می کنم بجز سالنهای ناشران  عمومی،سالنهای ناشران دانشگاهی و مطبوعات وسرای اهل قلم  را باز دید کرده بودم.
آن سال نمایشگاه کتاب در نمایشگاهای بین المللی تهران برگزار می شد نه در مصلی .واقعیت این است که در نمایشگاه بین المللی دسترسی به سالنها راحت تر ونقشه های  راهنمای آن کاملتر و تماس با موبایل در آنجا امکان پذیر است. یکی از ایرادات آن سالهای نمایشگاه این بود که مواد خوراکی که در آن بفروش می رسید دوبرابر قیمت واقعی بود اما چند سال بعد این عیب هم بر طرف شد. نکته مثبت نمایشگاه بجز کتاب سیب زمینی سرخ کرده های عالیش بود. 
آن سال لذت بازدید از نمایشگاه آن قدر زیاد بود که بعد از آن هر سال اردیبهشت هوس رفتن به تهران و دیدن کتابهای نو و خریدن انها مرا تشویق می کند که راهی تهران شوم تا دوباره کتابهای نو را ببینم.