فردا  بیست و هشت اردیبهشت است. پارسال در چنین روزی باید از زحمات پانزده ماه ام دفاع می کردم.
 روزی که چند ماه پیش باید اتفاق می افتاد. از زمستان همه منتظر بودند که روزی بیاییند و دفاعیه من را به تماشا بایستند. اما آن روز اتفاق نیفتاد و اردیبهشت رسید. همیشه به شوخی می گفتم دوست دارم یا در پاییز یا در اردیبهشت دفاع کنم چون در این دو موقع آب و هوای ارومیه چون بهشت است. شاید خدا این شوخی مرا جدی گرفته بود. 
روزی که به نظر سخت می آمد فرا رسید  استادم یادش رفته بود چه ساعتی دفاعیه من است. همه آمده بودند داورها و خانواده ام حتی سمیه و زهرا که رفته بودند شهر تا دسته گلها را بیاورند همه همکلاسیها که دعوت کرده بودم. آنقدر وضع بی ریخت بود که همه از استاد گلایه می کردند حتی سعیدی به کنایه گفت "همه که استاد رو می شناسند."
داورها با اجازه از استاد به من اجازه شروع دفاع را دادند. این شروع غیر منتظره موجب شده بود که یادم بروم که برای آغاز چقدر مقدمه برای گفتن داشتم. بی مقدمه به سراغ مطالبی که در این پانزده ماه ساعتها روی آن کار کرده بودم رفتم. ازاینکه چه کسانی روی این مطلب کار کرده اند آغاز کردم و گفتم که می خواهم به چه نتیجه برسم. قبل از شروع بحث تعریفها را آوردم که یکی از اسلایدها سریع می گذشت بدون نگاه کردن به اسلاید مطلب آن را گفتم وسط صحبتهایم استاد آمد هنوز ننشسته بود که ایراد گرفت. عادت دارد حرف بزند و اظهار نظر کند مثل اینکه یادش رفته بود که من دانشجوی خودش هستم نه اینکه او داور پایان نامه من. فصل بعدی را گذاشته بودم برای دوگان کننده ها. آخرین فصل را کولاک کرده بودم تمام هفت اثبات مهم پایان نامه ام را به صورت فلوچارت در آورده بودم کاری که هیچ یک ازهمکلاسی ها و ترم بالایی هایم انجام نداده بودند. حرفهایم که تمام شد از همه تشکر کردم اصلا حالا یادم نمی آید چه کسانی زحمت پذیرایی را می کشیدند شاید فاطمه بود شاید زهرا یا  سمیه  یا کس دیگری. بعد پذیرایی همه می آمدند به من دلگرمی می دادند و خداحافظی می کردند و می رفتند، باز هم به یاد ندارم چه کسانی آمده بود یا نیامده بودند مثل اینکه من  آدمها را نمی دیدیم.  با اساتید تنها مانده بودم از من خواستند که جلوتر بیاییم و شروع به پرسیدن سئوالها کردند. چه سئوالهای آسانی واقعا از آن پایان نامه با آن همه مفاهیم پیچیده این سئوالات ساده را فقط در آورده بودند خوشحال بودم که می توانم جواب بدهم. استاد جانفدا از من سئوالی پرسید که اصلا به اثبات قضیه ربطی نداشت داشتم می نوشتم و نیم نگاهی به پایان نامه می انداختم که استادم پرخاش گرانه رو کرد به من که "اگر این را نمی دانی مثل اینکه هیچی از جابجایی را نفهمیدی چرا سرت را می کنی توی آن پایان نامه فکر می کنی اون تو چیه؟" من هم سرم را از تخته برگرداندم  رو به استادم و داورها. گفتم "استاد جواب سئوال دکتر در این پایان نامه نیست اما با دیدن پایان نامه اعتماد به نفسم بالا می رود." دکتر بهروش گفت: "اشکالی ندارد شما ادامه بده." پایان نامه را گذاشتم روی میز و جواب را نوشتم. یک یا دو سئوال دیگر پرسیدن. اساتید من را گذاشتند و رفتند با یک دیگر به مشورت بنشینند.
آن روز یکی از آسان ترین روزهای بود که برای پایان نامه ام صرف کرده بودم اگر می دانستم این قدر ساده است هرگز نگران آن نبودم تازه  فهمیده بودم که من بیش از اساتیدم در مورد موضوع پایان نامه ام می دانم.
خستگی روز دفاع وقتی از تنم در آمد که استادم را بین راه پله های که به اتاق اساتید می رفت دیدم. گفت "از دست من راحت شدی." من گفتم "خواهش می کنم استاد شما از دست من راحت شدید." گفت: "من سخت می گرفتم که امروز استادها از تو و پاور پوینتی که تهیه کرده بودی تعریف کنند دکتر جانفدا می گفت اسلایدهایت را چطور تهیه کردی؟" شاید همین دو جمله تمام خستگیهای  این چند ماه را  از تنم به درآورد. حالا که نگاه می کنم چه سخت می گرفتم آن روزها را.