مامان دلش برای بچه ها تنگ شده و دیروز برای اولین بار تونست با بچه ها چت تصویری داشته باشه. از اینکه بچه هاش رو از راه دور می دیدی کلی ذوق داشت امروز که گفتم می خوام بیام اینترنت کار کنم فورا گفت من هم می خوام بیام با بچه هام حرف بزنم و ببینمشون واقعا تکنولوژی حرف اول رو می زنه.

دیشب به یاد همه زیر ناودان طلا دو رکعت نماز خوندم. عمره دیشب خیلی راحت تر بود ولی مامان خیلی نگران شد چون ساعت دو و نیم برگشتم و او تنها توی هتل دل تو دلش نبود. موبایل بی خاصیت من هم دم به ساعت شارژ تموم می کنه. نتونستم بهش بگم دیر می کنم.

در زیر قسمتی از خاطراتی که وقتی اینترنت نداشتم و نوشتم را می اورم.


دوشنبه هشتم فرودین ساعت ده و سی و پنج دقیقه به وقت مدینه

الان روی تختم توی هتل دراز کشیده ام مامان خسته از سفر خوابیده گفتم فلش بک بزنم دیدم حال ندارم. پس از حال شروع می کنم به گذشته بر می گردم. الان قرار بود من و مامان اولین زیارت را داشته باشیم که متاسفانه جا ماندیم. وقتی امدیم اتاق خسته بودیم تازه لباسمان را عوض کرده بودیم که مادر میمنت امد من و میمنت هرگز همکلاس نبودیم ولی دوست مشترکی به نام مریم داشتیم. خانه میمنت در کوچه ما بود شاید همسایه دیوار به دیوار نبودیم اما همسایه بودیم حالا که چند سال است ما از ان محله رفته ایم و قبل از ما میمنت اینها خانه شان به بساز بفروش دادند و خودشان رفتند بعد از این همه سال باز هم همسایه شدیم. کمی از این در آن صحبت شد و این حرفها به درازا کشید مهمان بود و نمی شود مهمان را از اتاق بیرون کرد. وقتی که رفت دوباره در را کوبیدند و گفتند برای اولین زیارت امده شویم تا لباس بپوشیم و برویم پایین همه رفته بودند و ما مانده بودیم دست از پا درازتر. در این مواقع که زن هستم ناراحت می شوم اگر مرد بودم پول تاکسی را می دادم و می رفتم حرم اما الان نمی شود باید بترسم چون جامعه اطرافم را خوب نمی شناسم باید محتاط باشم.