بعد از خواندن آذری غریب دلم گرفت. نه برای اینکه شخصیت داستان آخر قصه مرد بلکه برای آرزوهای استادی که در دل خاک خفت دلم گرفت. آرزوهای استادی که قبل از اینکه در سینه خاک جای بگیرد مرده بود. اصلا این مصیبت جامعه ماست که به نخبه کشی عادت داریم.
همزاد پنداریم با آن زیاد است چون آذری غریب قصه بسیار بسیار دوستانم هست که با شوقی فراوان درس می خواندند و حال یا به عنوان کارمندی در پشت میزی نشسته اند و یا به عنوان استادان حق التدریس در شهرستانهای کوچک به دانشجویانی درس می دهند که به همه چیز به جز درس خواندن فکر می کنند و دوستانم چه لبخند رضایتی از کارهایشان دارند و چه تلخی در رضایتشان. قصه های حقیقی مثل آذری غریب موجب می شود که آدم  دل از خاکی که به آن دل بسته است و در آن بزرگ شده بکند.
 چقدر مردن آدمها دردناک است اما زنده مردن آدمها دردناکتر است. برای همین است که من نمی خواهم در خاکی که دل به آن بسته ام زنده بمیرم.