یکی از خواننده ها به صورت خصوصی گفته بود با چشمهای بسته به دیدار یار بروم. فرصت بستن چشم را نداشتم از پله ها بالا رفتم و لای ستونها مکعب سیاه را دیدم. شاید هیچ چیز شگفت انگیزی نداشت ولی ایستاده بودم و بهتم برده بود سخت در حیرت،  تنها چیزی که شنیدم کسی می گفت اگر می خواهید سجده شکر کنید همین جا می شود، بی اختیار سر به سجده گذاشتم حس عجیبی بود چیز در این ساختمان می دیدم که در هیچ ساختمانی چنین حس نداشتم. سجده بود و شوق پیوستن به انها که می گردیدن چنان پروانه ای به دور شمع.

پی نوشت: امروز می خوام دوباره محرم بشم.