بعد از اینکه پست قبلی رو گذاشتم تصمیم گرفتم  درباره شهر دوست داشتنیم چیزهایی بنویسم. راستش اگه دبیرستانی بودم و از من می پرسیدن درباره شهرت نطرت چیه؟ می گفتم ازش خوشم نمیاد. شهر آدمهای سطحی و الکی خوش آدمهایی که در عین تنگدستی در عشق کوش و مستیند. دیدگاه من سرچشمه از دیدگاه خانواده ام داشت که نمی توانستن رفتار مردم رشت را هضم کنند. اما مرور زمان من را با واقعیتی روبرو کرد که به آن  اشاره خواهم کرد. 
زمان گذشت و من از رشت راهی تهران شدم شهر بی درو پیکری که بیهوده عریض و طویل شده  شهری متشکل  از لمپنترین و با کلاسترینها و متحجرترین و روشنفکرترین آدمها. شهری که در آن هر چیزی را که در گوشه گوشه ایران یافت می شود یا نمی شود به راحتی می توانی در آن بیایی فقط با صرف زمان. این شهر غیر طبیعی بدترین حاشیه در خور توجه را دارد.تهران شهر دانشگاه من بود. دانشگاه ام نه در وسط مهد تمدن این شهر عجیب بلکه در حاشیه شهر همزاد مجاورش واقع بود. بودن در حاشیه موجب می شود که متن را بهتر ببینیم. دراین زمان بود که  قدر یکنواختی و همگونی شهرم را دریافتم خوشحال بودم که شهرم زاده کارخانه ها و صنعت نیست. مریض از بیماری حاشیه نشینی. حاشیه نشینان در روستا زندگی می کنند اما بدبختی های شهر نشینی را دارند. از ترافیک شهری رنج می برند در خانه های پنجاه متری اجاره ای زندگی می کنند. اما از سینما و پارک هم محرومند از کوچکترین دلخوشی های ساده و تفریحهای سالم محرومند. حاشیه یعنی فقر! و فقر ناخواسته عامل جرمهای بسیارو بدبختی های فراوانیست. دیدن این شهر عجیب موجب شد که قدر شهرم را بدانم.
وقتی به خوابگاه رفتم آدمهای اقوام مختلف را دیدم که از شهرهای گوناگونی از ایران آمده بودند. دخترانی که به خاطر فرهنگ جامعه شان هرگز به تنهایی نمی توانستن به دانشگاه بیاییند و یا هرگز نان نگرفته بودند. شاید برای من که در شهری زندگی کرده ام که آزادی عمل زنانش بیشتر از این حرفها بود به نظر مسخره می امد. ولی واقعیت را دیدم وقتی به تنهایی به قم سفر کردم جایی که ترجیح دادم چادری را که برای زیارت آورده بودم از نایلون در آورم و به سر کنم. نمی خواهم بگوییم تنها شهری که چنین مشکلی دارد قم بود نه مثلا در یزد وقتی در صف نماز جماعت با مانتو به نمازایستاده بودم زنانی که در کنارم ایستاده بودند در مورد نماز خواندن با مانتو به شور ایستادند و سر انجام از سر ارشاد به من گفتند که دم در مسجد چادر هست و بدون چادرنماز خواندن کراهت دارد. با دیدن این شهرها خوشحال شدم در شهری زندگی می کنم اگر مردمانش اهل مذهب نیستند اما به مذهب تو کاری ندارند. اگر چه شاید برای هیچ خدایی بنده نیستند اما برای زنان جامعه مزاحمت ایجاد نمی کنند.
نه فقط آن شهرها چنین مشکلی داشتند بلکه شهر بزرگی مثل شیراز هم دچار همین مشکل بود. زیرا در چند شبی که شیراز بودیم با چنین مشکلاتی روبرو می شدیم. به عنوان مثال  یک شب که در کنار پارک کنار دروازه قرآن شام می خوردیم برای پنجاه دختری که به همراه سی پسر بودند مزاحمت ایجاد می کردند وبرای همین مجبور شدیم محل شام خوردن مان را عوض کنیم. با دیدن این شهر خوشحال بودم در شهری می زیستم که مردمانش تا دیر وقت بیدارند و وقتی شب می شود تازه دست زن و بچه شان  را می گیرند وقدم زنان به مهمانی یا پارک یا خرید می روند. برای همین هر موقع شبانه روز از تهران به رشت می رسیدم نگران نبودم که اتفاق بدی برایم بیفتد چون شهر من در تمام شبانه روز امن بود.
بعدها که به عنوان دانشجو به ارومیه رفتم متوجه تعصب کور ترکها و کردها نسبت به قومیتشان شدم به طوری که غریبه ها را نمی پذیرفتند خوشبختانه ارومیه نسبت به بقیه شهرهای ترک نشین مردم بافرهنگی دارد و کمتر از این مشکل رنج می برد ولی با این همه هضم غریبه ها برای آنها هم کمی سخت است. اما شهر من خوشبختانه این خاصیت را دارد که غریبه ها را خوب می پذیرد به عنوان مثال آشنایانی را می شناسم که برای مدتی در اینجا زندگی کرده اند و آنقدر از زندگی کردن در اینجا لذت برده اند با اینکه از این شهر رفته اند ولی بازگشت به رشت را بسیار دوست دارند. بهتر است که ذکر کنم بیشتر این آشنایان دخترهای جوانی بودند که به تنهایی در اینجا زندگی می کردند.  واقعیت این است که شهر رشت شهری ایده آل در ایران برای زندگی زنان است. هرگز این را از تعصب کورمن نسبت به شهرم نبینید  زیرا من مشکلات آن را نیز می دانم شهری که از بیماری ولخرجی و اصراف و ظاهر بینی رنج می برد اما با همه اینها شهری زیبا و دوست داشتنی نیزهست.