پارسال بود که دنبال مدرکم رفته بودم دانشگاه کارم تمام نشد و مجبور شدم پنجشنبه و جمعه را بمانم تا شنبه کارهایم را انجام دهم. مهمان زهرا بودم که خودش مهمان سمیه و شهین بود.توی خوابگاه کسی نبود همه برای تعطیلات قبل از امتحان رفته بودند خانه. یکی از بچه های ارشد تنها بود و شام را با شهین اینها می خورد اسمش یادم نیست.به انتخابات نزدیک بود. همان هم طبقه ای شهین می گفت: "مناظره امشب برگزار می شود بیا بریم اتاق تلویزیون و مناظره را ببینیم." رفتیم سالن خالی بود فقط جای درس خواندن چند نفر پهن بود کم کم به تعداد ما اضافه شد کل کسانی که بودند هشت نفر بیشتر نبود که چهار نفر ما بودیم من و زهرا و شهین و هم طبقه ای شهین. بین همه ما یکی مخالف بود و به خاطر او باید زبان در کام می گرفتیم. یکبار من یه جمله بی ضرر در گوش زهرا گفتم که شنید و چنان چپی به من نگاه کرد که نگو. خداییش لالمانی گرفتن خیلی سخت بود. به خصوص که خانوم خانوما هر موقع که دلش می خواست افضات می کرد و حالا جالب تر که هم طبقه ای شهین هم گاهی تیکه های باحالی به اون می انداخت. چقدر مناظره جالب بود بخصوص پای مناظره یه مناظره با سکوت هم ما داشتیم ما با نگاهمان با پچ پچهامان داشتیم به مناظره کسی می رفتیم که به راحتی بلند بلند نظر می داد.
وقتی از دانشگاه برگشتم خواهرهایم مرا بردند به شبهای منظریه چه شوری بود با وانت یک عده راه افتاده بودند و شادی می کردند سر سرعتگیر جلوی پارک بانوان که می رسیدند پیاده می شدند و بعد سرعتگیر سوار می شدند. چه شبهای شادی بود طرفدار هر کسی بودی فرق نمی کرد همه لبخند بر لب داشتند و شاد بودند هنوز هم باورم نمی شود که آن لبخندها محو شده و آن شبهای شاد که هنوز در یادم هست از بین رفته است. واقعیت این شعر شفعی کدکنی است:

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست 
با چشمهای روشنِ براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما: 
یک سو خلیج فارس 
سوی دگر خزر