مرگ خیلی نزدیک است مامان دیروز رفته بود مراسم سوم پرستار پدربزرگ. پارسال همین موقع بود که حال پدربزرگ بد شد و پرستارش از کار استعفا داد. بعدها به سپیده گفته بود می ترسید پدر بزرگ بمیرد و چون از مرده می ترسید ترجیح داده استعفا بدهد. حالا می بینم پدر بزرگ مثل هر روز قدم زنان می رود پارک و بنده خدا پرستارش حالا چند روزیست زیر خروارها خاک خوابیده است. دنیا را می بینید!