امروز باید ساک سفر را می بستم. نمی دانم چند بار این کار را کردم  کل وسایلم یک ساک بزرگ شده و یک ساک کوچک ساک کوچک برای لبتاب جا دارد. ته ساک بزرگ هم ساک خالی دیگری گذاشته ام. امروز سرمان شلوغ بود مهمان داشتیم تا ساعت دوازده. فردا عازم می شوم هنوز نمی دانم ما راهی جده ایم یا مدینه. امیدوارم جده نباشد چون نگران مامانم که 420 کیلومتر را باید با اتوبوس طی کند. مامان خیلی وقت است به خاطر درد پا طولانی سفر نمی کند اگر می رود با ماشین شخصیست یا هواپیماست. این مسافت برایش دشوارست برای من فرقی نمی کند من عادت به سفر طولانی دارم تخت می خوابم و خواب می بینم خوابهای رنگی و وقتی بیدار می شوم که نزدیک مقصدم. تمام نگرانیم برای مامانه.

از آهنگ کعبه همای که شعرش رو خودش گفته خوشم میاد فکر کنم حالا که مناسبت دارد بهتر در ادامه مطلب بنویسمش.


 

بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان          کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان

اگــر در کعبــه می گـــردد نمـایـان          پس بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی

 

در اینجا باده مینوشی ، در آنجا خرقه می پوشی ، چرا بیهوده میکوشی

در اینجا مـــــردم آزاری ، در آنجا از گنـــــــــــــه آری ، نمی دانم چه پنداری

 

در اینجــا همـــدم و همسایــــه است در رنــج و بیمــاری

تو آنجا در پی یاری

چــه پنـــداری کجــــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری

 

چه پیغــامـــی که جــز بــا یــک زبــــان گفتـــن نمی داند

چه ســلطانی که جــز در خـــانـــه اش خفتــن نمی داند

چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند

 

به دنبال چه می گردی که حیرانی

خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی

 

همـــای از جــــان خـــود سیری           کـــه خـــامـــوشی نمی گیـــری

لبت را چون لبــــان فرخی دوزند           تو را در آتش اندیشه ات سوزند

هــــــــزاران فتنـــــــه انگیـــــــزند           تــــو را بـــر سر در میخانه آویزند