پنج شنبه قبل از انتخابات شالم را دیگر نگذاشتم وبعد از آن روز به جز چندبار دیگر از کمد در نیاوردمش و دارد حالا داخل کمد خاک می خورد. روز جمعه بود من مسئول این بودم که به پدربزرگ یادآوری کنم که وقتی بچه بودم از چه کسی خوشش می آمد باید خیلی چیزها را یاد آوری می کردم. با چانه زنی فراوان تازه قبول کرد که به حرف من گوش بدهد و برای رای دادان از من تسبیح خواست تا استخاره کند. هر اسم را می گفت ودانه های تسبیح را می گرداند اولی بد آمد دومی بد آمد سومی بد آمد و آخری بد آمد. قبول کرد که به حرف ما گوش کند. با مرضیه پدر بزرگ را تا مدرسه بردیم فکر می کردم پدربزرگ پیر ترین شخصی باشد که آمده رای بدهد اما یک خانواده با دو پیر مرد آمده بودند که یکی چیزی نمی دید و دیگری فلج بود و به سختی و با کمک راه می رفت به خاطر پدر بزرگ در صف نماندیم وقتی رای پدر بزرگ را می نوشتم پدر بزرگ بلند داد زد و گفت برای من اسم فلانی را نوشتی. خوشحال شدم که توانستم مخ پدر بزرگ را بزنم و او را متقاعد کنم که به او رای بدهد. پدر بزرگ خسته بود با آژانس برگشتیم. مامان رای نداده بود من اضطراب داشتم یک بار هم با مامان رفتم به جای اوهم من رایش را نوشتم مامان عینکش را آورده بود اما من به مامان اجازه ندادم که خودش بنویسد. ساعت هشت زدیم بیرون تا ببینیم دنیا دست کیست رفتیم شهرداری هنوزحوزه ها رای گیری شلوغ بود پیاده رفتیم طرف پارک شهر از جلوی اداره بیمه گذشتیم حوزه آنجا را ساعت نه نشده  بسته بودند. برگشتیم. شب خوابم نمی برد ولی خوابیدم تا صبح زود برخیزم. پنج بود که با کابوس بیدار شدم مامان چادر نماز گلدارش سرش بود و با تعجب به صفحه تلویزیون نگاه می کرد نتایج باور پذیر نبود. همان موقع مرضیه به مریم زنگ زد که برای ماموریت رفته بود تهران و او را با این کابوس از خواب پرانده بود. تا ساعت هشت پریشان بودم ساعت هشت لباس پوشیدم و مثل آدمهای سرگشته به دنبال سی دی ویندوز از خانه زدم بیرون. سمت دانشگاه رفتم همه جا آرام بود مثل اینکه همه خواب بودند و نمی دانستند که چه شده! سی دی را خریدم تا ویندوز را نصب کنم تا با کمک اینترنت به جهان مجازی وارد شوم و حقیقت را از مجاز در یابم. هنوز کابوس آن شب برای من پایان نیافته!