دخترک زد زیر گریه مادرش را می خواست اشکهایش از گوشه چشمهای گوشه دارش جاری بود. مغازه دار نگاهی به دخترک کرد و نگاهی به اطراف هیچ زنی را نمی دید. صدای دخترک زنگ برداشته بود و مدام یک جمله را تکرار می کرد "من مامانم رو می خوام."
پیش خودش فکر کرد که مادر این دختر کجا می تواند باشد شاید او دخترک را سر راه گذاشته تا از شرش راحت شود. از قیافه کثیف و درهم و برهم کودک می شد این حدس را زد اما با کمی فراست می توانستی متوجه شوی که با لباسهای گران قیمتی که به تن دارد نمی تواند زاده فقر باشد، اما چرا اینقدر آشفته است و واقعا مادرش کجاست؟ پیش خودش زیر لب گفت "مادر هم مادرهای قدیم!" به سمت دخترک رفت و بغلش کرد گریه دخترک بند نیامده بود اما ساکت  شد و با لکنت جمله خودش را تکرار می کرد "من مامانم رو می خوام." با بچه به مغازه بغلی که متعلق به حاج حسنی بود رفت شاگرد حاج حسنی پشت پیشخوان کنار چند توپ  پارچه  نشسته بود. 
-" محسن تو یه خانوم این طرفها ندیدی که دنبال یه بچه بگرده"
-" نه حاجی گمشده؟"
و به بچه اشاره کرد.
-"آره گمشده طفلکی. نمی دونم مامانش کجاست؟"
-" واقعا. حتما داره یه جا یه چیزی می خره یادش رفته بچه هم داره!!!"
از مغازه حاج حسنی خارج شد وسط پاساژ ایستاد تا شاید مادر دخترک را پیدا کند اما ساعتهای اولیه صبح بود و پاساژ خلوت. به جز چند تا از همسایه که آمده بودند و کرکره مغازه ها را کشیده بودند بقیه مغازه ها بسته بود. صدای مردانه خوشحالی از انتهای پاساژ آمد. 
-"فسقلی بابا اینجا چی می کنی؟"
-" آقا شما این بچه رو می شناسید؟"
-" آره دخترم مینا جون منه."
-" مامانش رو گم کرده!"
-"مامانش؟"
-" آره مامانش."
با صدای گرفته گفت:
-" آقا جون اون نمی تونه مامانش رو گم کنه چون یه ساله که مامانش گمشده!"
-" طلاق گرفته؟"
-" نه مرده."
-" متاسفم"
مغازه دار احساس شرمندگی می کرد که فکر کرده بود مادر کودک آدم  بی مسئولیتی هست. مرد بچه را از بغل مغازه دار گرفت و رو به بچه گفت: "فسقلی بابا چقدر خودت رو شیر شکلاتی کردی یه لحظه بابا رفت پیش عمو چکش رو بگیره تو راه افتادی اومدی بیرون!!!" بعد از مغازه دار تشکر و خداحافظی کرد و به سمت خیابان رفت. مغازه دار مرد و دخترک را تا سوار شدن به سانتافه اش با نگاه دنبال کرد. مغازه دار با خودش فکر می کرد واقعا چطور می توانستم من مادرش را پیدا کنم.