امروز یکی از دانشجویانم سر امتحان گریه کرد من سعی خودم رو کردم  و به طور غیر مستقیم کمکش کنم. اولش نمی خواستم برم بالای سرش ولی وقتی قدم می زدم و بالای سر اون می رسیدم نا خود آگاه کمکش می کردم چند بار از من راهنمایی خواست. یه بار که اومدم بالای سرش دیدم از گوشه چشمش اشک میاد. گفتم خانم فلانی چرا گریه می کنی؟ گفت استاد ترم آخرم و بچه شیرخوره دارم دیگه نمی تونم رفت و آمد کنم یه بار هم این درس رو افتادم. دلم سوخت فکر می کردم بد داده باشه ولی فکر نمیکردم اینقدر بد داده باشه! به برگه اش نگاه کردم چندتا عدد رو کنار هم نوشته بود گفتم یه علامتی چیزی بین اینها بگذار یه چیزی بنویس من به تونم  نمره بدم. با راهنمایی من دو تا از سئوالات رو نصفه نوشت همه رفته بودند فقط دو نفر مانده بود مراقب گفت استاد می تونید برین اتاق اساتید استراحت کنید من از خدا خواسته بودم نمی توانستم احساساتم را کنترل کنم و کمکش نکنم برای همین پیشنهاد مراقب رو با جون و دلپذیرفتم. وقتی ماجرا رو برا مامان تعریف می کردم مامان حرفی زد که شاخم در اومد گفت: "درس که نمی خونه بهتره بیفته خوب مگه سپیده بچه داشت سر کار هم می رفت درس هم میخوند اینها همش بهونه است." راست می گفت چون دانشجوی من به اندازه یه صفحه هم درس نخونده بود. اما این حقیقت رو از زبان مامان که همزاد پنداریش با آدمهای نالان خوبه من رو متعجب کرد.
راستی از امتحانم بقیه راضی بودند.