امتحان گرفتن از امتحان دادن خیلی جالب تر است فقط بدی آن اینست که چیزهای را می دانی نباید بگویی واقعا این تیکه خیلی سخته گاهی اوقات اشتباهاتی در دانشجویانم می دیدم که از کارشون تعجب می کردم. چقدر سخته بدونی دیگران دارن اشتباه می کنند و تو ساکت بمونی. یه لحظه فکر کردم خدا هم نسبت به بندگانش شاید این حس رو داره می بینه که اونها اشتباه می کنند ولی باید ساکت بمونه تا سر بندگانش به سنگ بخوره تا خودشون راهشون رو پیدا کنند گاهی اوقات فکر می کنم خدا هم از دست بندگانش لجش در می آد اینقدر از مرحله پرت هستند دارند به بیراهه می روند و بعد یه نون توی کاسه شون می گذاره تا شاید راه رو پیدا کنند گاهی راه رو پیدا می کنیند گاهی نمی کنند گاهی اوقات حتی متوجه نون توی کاسه هم نمی شن. بگذریم زدم جاده خاکی داشتم چی می گفتم؟ آهان درباره امتحان دیروز. هر کدوم از دانشجویانم دیروز یه مشکل داشت یکی دستش شکسته بود یکی مادرش تصادف کرده بود یکی خواهر شوهرش مرده بود یکی سه تا امتحان توی یک روز داشت. با این قوم که هریک به مصیبتی گرفتار بودن من گرفتار بودم.
وسط جلسه امتحان یکی فقط التماس دعا داشت و من می گفتم به جای التماس یه ذره به برگه ات نظری کن. یکی من رو بعد از اینکه امتحان داد از کلاس بیرون برد و گفت استاد میشه شمارت رو به من بدی؟ گفتم نه! گفت استاد ما هم که خانومیم مزاحمت ایجاد نمی کنیم. گفتم نه من به شما اطمینان دارم اما اگر دوستی از شما خواست اون هم دوست شماست نمی تونید بگین ندارید. بعد با داشتن شماره من مشکل شما حل نمیشه. واقعا کیس جالبی هستند. 
بعد از امتحان یکی از دانشجویانم که با حراست داشت صحبت می کرد با حراست سلام و علیکی کردم  دانشجو شروع کرد از وضعیت مادرش گفت که تصادف کرده. حراست هم گفت که هواش رو داشته باشم. موقعی که رفته بودم برگه ها رو تحویل بگیرم مسئول آموزش اسم سه نفر نوشت تا هواشون رو داشته باشم توی راهم هم مدیر گروه حسابداری به من زنگ زد که هوای یکی دیگر رو داشته باشم همین الان هم که داشتم این پست رو می نوشتم رییس واحد ما هم اسم سه نفر رو داد که نظری به اونها داشته باشم. فکر می کنم با این وضعیت من نباید کسی رو بندازم چون هرکسی یکی رو دیدی و هرکسی پسر خاله یکی هست وقتی توصیه ها داره زیاد می شه من رو داره سنگدل می کنه که هم این برگه ها رو با سخت گیری تصحیح کنم.