لابه لای دفتر خاطراتش می گردد شاید شماره تلفنی از او بیاید آمد عایدش چیزی نمی شود. چند ساعت پیش خبری از او شنیده بود و هنوز گیج بود که خبر واقعیت است یا مجاز. دختر ساده دلی بود خوش خنده و زود جوش. هنوز لبخندهایش که او را ملیح می کرد یادش هست و شیطنتهای سر کلاسش که انتهای کلاس را محل پرواز موشکهای کاغذی کرده بود و تا استاد بر می گشت یکی از ساخته های دستش را به هوا می سپرد. هنوز یادش هست گریه های بعد از امتحانش را با او شریک می شد زیرا او تنها کسی بود که می توانست بر روی لبش لبخند بیاورد. اما فاصله بد است و این فاصله رنگ فراموشی می دهد به همه چیز، به همه خنده ها و به همه گریه  ها و به همه با هم بودنها. حالا تازه حرفهای سیما را مزمزه می کند تلخی حرفش را که خبرهای ناگوار می داد. لابه لای حرفهایش فاجعه ای که پیش آمده بود تعریف می کرد می گفت "او زندگی خوبی داشت با دو بچه دوقلو. تا اینکه زندگی ورق بد را به او نشان می دهد ابتدا یکی از دوقلوها رفته بودند دریا غرق می شود. تازه به عزای کودکش نشسته بود  که شوهرش به خاطر عذاب وجدان اینکه در نجات کودکشان کم کاری کرده خودش را به آتش می کشد." می گفت فاجعه اینجا تمام نمی شود تازه متوجه شده که تنها فرزند باقی مانده اش مریض است و ناراحتی قلبی دارد. با مشکلات مریضی فرزندش گرفتار بود که به خاطر تعدیل نیرو از کار اخراج شده یک مدت که بیکار بود متوجه بیماری خودش شده. حالا نگران است زمانی که سرطان از پا در آوردش کودک مریضش را به که بسپارد. تمام این حرفها را از سیما را شنیده بود و توانست بود فقط بگوید: "از اینکه درباره رویا اینها را می شنود فقط متاسف است. " داشت با خودش فکر می کرد که چه بی معرفت بوده که از اوبیخبر مانده. از آن روزی که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودند چهارده سالی می گذشت. یکی دو سال اول گه گاه به مناسبت تولدی یا عید به هم زنگ می زدند بعد از اینکه ازدواج کرده بود. دیگر این زنگ زدنها کمتر شده بود. دیگر برای تولدش هم زنگ نمی زد و حالا دیگر به سختی به یاد می آورد که تولد رویا چه روزی بود فقط می دانست بهار بود. ده سال پیش یک روز به طور اتفاقی او را در دوره ضمن خدمتی که گذاشته بودند در میان جمعیت یافته بود با هم رفته بودند بستنی خورده بودند از زندگیش راضی بود تازه ازدواج کرده و همان دختر خنده روی قدیمی بود بعد از ان هم یکی دو بار تماسی کوتاه داشتند اما اسباب کشی کار این ارتباط را سخت کرد چون دفترچه تلفنش گم شد و با آن دوستیشان هم گم شد. حالا دنبال همان شماره ای که سالها به دنبالش نگشته بود می گشت. نمی دانست با آن شماره چه کار دارد یعنی می خواست زنگ بزند و بگوید شنیده ام که داری می میری برای همین دارم احوالت را می پرسم که اگر مردی پیش خودم شرمنده نباشم و فکر نکنم که بی معرفت بوده ام. از خودش بدش امد. تازه  به خودش آمده بود از این که زمان را از دست داده بود خجالت می کشید. گفت: "زنگ  می زنم  سلام می کنم و از مریضیش نمی پرسم فقط به او می گویم یک عکس قدیمی را دیدم و به یادت افتادم علت تماس همین است نمی گویم سیما را دیدم." اما با کدام شماره با همان شماره که با دفترچه تلفن گم شد و بانی فراموشی دوستیشان بود. داشت به دفترچه تلفنش فکر می کرد و تقصیرها را به پای آن می نوشت که زنگ در به صدا در آمد و او به سراغ در رفت.
چند روز بعد یادش رفت که دنبال آن شماره می گشت و رویا را مثل یک کابوس فراموش کرد.