امروز ساعت دوازه رسیده بودم میدان شهرداری. مثل همیشه ساعت شهرداری  سر ساعت دوازده شروع به زنگ زدن کرد، دقیقا وقتی که من از جلوی ساختمان شهرداری رد می شدم.
سرم را بلند کردم تا ساعت را ببینم نوع خورشید مستقیم تابید به عینک آفتابیم. زاویه دیدم خوب نبود و نتوانستم ساعت را ببینم. وقتی ساعت زنگ می زند خیلی لذتبخش است که آدم از جلوی ساختمان شهردای رد شود مثل اینکه ساعت به آدم هشدار می دهد ای بابا کجایی؟ دارد زمان می دود دیدی یک ساعت دیگر گذشت. امروز دو بار توانستم این هشدار گذر زمان را بشنوم یکی همان ساعت دوازده بود و دیگری ساعت نه شب بود وقتی داشتم از خرید برمی گشتم. در هر دو زمان از کنار زنان و مردانی رد می شدم که حتی سرهایشان را به بالا نمی بردند تا ببیند این بینوا دارد چه می گوید و چه را نشان می دهد. شاید به خودشان می گویند که روی دستمان یک از همین کوچکترهایش را بسته ایم چه لزومی دارد چشم را به بالا بدوزیم. ساعت که چیز عادیست موبایلمان، تلفنمان، کامپیوترمان، ماشینمان و... زمان را نشان می دهد چه لزومی به ساعت بزرگ شهردایست. اما یادشان میرود که لابه لای روزمرگیشان زمان را به راحتی از دست می دهند و این هشدار را از این ساعت و تمام ساعتهایی که می بینند در نمی یابند.
پی نوشت: من دو چیز میدان شهرداری  را دوست دارم یکی همان ساعتش است و دومین چیز که دوست دارم گروه موسیقی شهرداری که ساعت نه آهنگهای مختلف را می نوازند. یکی بار ساعت نه می گذشتم و آهنگ ای بهار دلنشین را می نواختند.