دیروز باید  یک سری می رفتم دانشگاه برگه های امتحانی و نمره ها را تحویل می دادم.
بجز یکی از دانشجویانم را که فجیع انداخته ام به بقیه نمره بالای هشت ونیم داده ام. واقعا اگر مرضیه و دل رحمیهایش نبود نمی توانستم بعضی از دانشجویانم را قبول کنم. مرضیه راحت کنار سئوالات غلط نمره می گذارد حالا باید بعضی از دانشجویانم جان مرضیه را دعا کنند. اون یکی را که بد انداختم همانی هست که سر کلاسم نیامده بود و سر امتحان به جای جواب فقط صورت سئوالات را رو نویسی کرده بود. به او 2.75 دادم آن هم فقط از میان ترمی که نداده بود تا یک ترم مشروط شود تا بفهمد کسی را نباید دست بیندازد.
از آنجا باید می رفتم پیش زهرا متاسفانه خیلی دیر رسیدم مثلا تصمیم داشتم با زهرا بروم دانشگاه درخواست بدهم که آنقدر دیر رسیدم که یک راست رفتم خونه زهرا. آدرس خونه اش خیلی سر راست بود. به خاطر بی معرفتی در این یکسال اولین باری بود که به خانه زهرا می آمدم.آپارتمان زیبا و قشنگ و دل باز و نورگیری دارند تازه اسباب کشی کرده اند. مامان زهرا هم رفته بود استخر از آنجا هم یک سری به زهرا زده بود خیلی وقت بود که مامان زهرا را ندیده بودم. من و زهرا از هر دری سخنی گفتیم و خبر دوستانمان را از هم می گرفتیم. خبرها محدود بود. جدید ترین خبر قبولی سمیه اصفهانی در دکترای دانشگاه اصفهان بود و بچه دار شدن پروانه. بقیه فقط خبرها در حد تماس تلفنی بود که فلانی خوب بود که به من زنگ زده یا خوب بود وقتی من تماس گرفته بودم.
شوهر زهرا آقا رضا هم ساعت سه آمد بعد از ناهار خوردن ما رسیده بود. بعد از چای خوردن و تخمه شکستن و از هر دری سخنی گفتن تصمیم گرفتم برگردم که زهرا و آقا رضا زحمت رساندن من تا میدان شهر و سوار کردن به ماشین رو کشیدند دستشون درد نکنه توی اون هوای گرم بیرون اومدن واقعا آزار دهنده است ولی با این همه زحمت کشیدن و من رو تا ایستگاه ماشینهای رشت رسوندند. 
مامان زهرا می گفت که شنبه روز پدر می خواهند بروند پرشکوه. سر خاک پدر مامان زهرا. زهرا می پرسید الان پرشکوه قشنگ یا نه؟ پیش خودم فکر می کردم هیچگاه پرشکوه خزان ندارد همیشه سر سبز و زیباست. من گفتم الان قشنگه و وقت ولش چینیه. بعد مامان زهرا گفت یه جور ولش داشتند که روی خاک بود. با لهجه با مزه ای گفتم: "گل ولشی". آقا رضا تعجب کرده بود که چه می گویم ترجمه کردم منظور تمشکی که روی زمین است یعنی روی گل است. شاید ما هم جمعه یا شنبه برویم پرشکوه و بعد از سالها برویم ولش بچینیم. به قول دست فروشی که تابستانها تمشک می آورد و یک طبق با چار پایه داشت طبق را بر سر می گذاشت و چهار پایه را بر دوشش و مثل اینکه با تمشکهایش حرف می زند می گفت:
"سیاهی ولش
بامزه ای ولش
با نمکی ولش"
چه تمشکهایی داشت با اینکه به خوشمزگی تمشکهایی که می چیدیم نبود اما با نمک فراوانی که می زد همه بچه های محله مشتریش بودند.