از صبح جمعه تا عصر شنبه همه جا رفتم از جنگل سراوان تا امامزاده هاشم از آنجا باز گشتن به رشت و مهمان خونه علی بودن شب هم به خاطر گل پسرمون رفتیم پارکبازی وقتی رسیدیم خونه ساعت دو نصف شب بود. صبح هم ساعت هشت و نیم رفتیم پرشکوه کمی ولش( تمشک) چیدیم. 

پرده اول: در صحن امامزاده هاشم ایستاده ام، چه دیدی دارد. دور دست را می شود دید سپید رود را و پل که از روی آن رد می شود موبایلم را در می آورم که از منظره عکسی بگیرم که چشمم به زیر پایم می خورد سه چهارمتر پایین تر از پای من ده قبر بود.شش قبر که پربودو چهار قبر که هنوز مشتریهایش نیامده بودند. تاریخهای وفات و تولد را نگاه کردم یکی همین اردیبهشت فوت کرده بود و دیگری 4 تیر ماه به دنیا آمده بود. داشتم فکر می کردم دیر یا زود می رویم توی قبری مثل آن. از آن بالا ته قبر را می توانستم ببینم قبر باریک و تنگ بود ولی وحشت آور نبود. کنار قبرها نعش کشی وارونه افتاده بود. فکر می کردم وقتی مردم کسانم می آیند زیر این نعش کش  لا اله الّا الله کشان مرا تا رسیدن به خانه تازه ام همراهی می کنند ولی جرات ندارند با من تا قبر همراهی کنند. نگاهم را به چند متر پایین تر انداختم ماشینها داشتند عقب جلو می کردند که پارک کنند و چند متر پایین تر از آن خانه های بود که در آنها زندگی جریان داشت و چند صد متر دور تر ماشینها با سرعت از بزرگراه رد می شدند و سرنشینهایشان به سفری که در پیش داشتند فکر می کردند سرم را چرخاندم زن و مرد جوانی از کودکشان که تازه راه می رفت عکس می گرفتند. در کنار این مردگان که فراموش شده اند چقدر زندگی جاریست و چه امیدهایی جریان دارد. مرگ همسایه ماست نه وحشتناک بلکه عبرت آموز.

پرده دوم: در شهر بازی محمد می خواهد از سرسره آبشاری برود سر بخورد من با او میروم کیسه را از پایین برمی دارم محمد جلوتر ازمن بود از شیب آن به سرعت بالا رفتم تا به او برسم وقتی رسیدم محمد پاهایش را در کیسه گذاشته بود و می خواست سر بخورد من قبل از اینکه پایم را در کیسه بگذارم محمد از سرسره کناریم سر خورده بود و رفته بود من هم خودم را سر دادم خوب بود اما وسطش سرعتم کم شد و مجبور شدم دوباره نیرو وارد کنم دیگر محمد را ندیدم محمد در یک چشم بهم زدن رفته بود وقتی رسیدم پایین محمد کنار علی ایستاده بود. وقتی پایین رسیدم به این فکرمی کردم چه سریع گذشت به قدر یک چشم برهم زدن!

پرده سوم: تمشکهای پرشکوه رسیده بودند ولی متاسفانه میان خارها و به قول ما توی بورها گیر کرده بودند بعضی از شاخه های تمشک به درختهای پرتقال تنیده بودند و از آن بالا رفته بودند با اینکه با خودمان داس و دوخالنگه داشتیم اما نمی شد بعضی شاخه ها را به پایین کشید. سعی ما شاید حاصلش زیاد نبود اما شیرین بود. رشت که رسیدیم رفتیم سه کیلو تمشک خریدیم به جبران آنهای که نچیدیم.