همیشه وقتی تنها بودم وقتی در جمع بودم ولی با جمع نبودم وقتی می خواستم خودم باشم وقتی غمگین بودم می نوشتم. این نوشتنها همیشه برای خودم بود. اسمش را گذاشته بودم چیز نوشت نه شعر بود نه داستان نه قصه نه خاطره گه گاه همه آنها بود و گاه هیچ کدامشان برای همین نوشته هایم چیز نوشت بودند منظورم این بود که چیزی بودند که نوشته شده بود اما وقتی به وادی اینترنت وارد شد شد دست نوشت.
به یاد ندارم که در لحظات شادی یا آرامش نوشته باشم. چون نوشتن راه حل مشکلات بود و در لحظات شادی مشکلی نبود که درباره آن بنویسم و یا از آن بنویسم. اما نوشتن در وبلاگ موضوع را عوض می کند دیگر برای خودم نباید بنویسم نوشته هایم فقط از آن خودم نیست. نوشته ها بی مخاطب نیستند پس باید گوشه چشمی به آنها داشته باشم که می آیند و می خوانند و می روند و گاه بر می گردند. مشکل از اینجا  آغاز می شود برای خود نوشتن ساده است آنچه در ذهن داری به راحتی می نویسی به سادگی بی زیور لغات عجیب بدون کلمات پیچیده. نوشته ات می شود زیبا و ساده و بی آلایش. 
تا حال همین کار را می کردم آنچه در ذهن داشتم می نوشتم بیشتر که به نوشتن خو کردم در لحظه های شادی نیز نوشتم برای ثبت لحظات و جمع اوری خاطره. اما تازگیها به این نتیجه رسیدم اگر می خواهد وبلاگم دفتر خاطراتی باشد چرا باید به صورت عمومی منتشر شود و اگر چنین دفتر خاطراتی نیست برای مخاطبش چه به ارمغان می آورد. آیا به جز روزمرگیها ساده شخصی فردی مطلبی را در پی دارد.
خواستم وبلاگم را ببندم اما پسندیده تر دیدم که از دیگران بپرسم. از گفته هایشان این برداشت را داشتم که بنویسم و دوباره بنویسم. بعضی ها می گفتند برای خودم بنویسم و بعضیها می گفتند گه گاه بنویسم و بعضی ها می گفتند روندم را تغییر دهم. 
نظرات من را بر آن داشت که وبلاگم را نبندم و باز بگذارم. مانند قبل برای خودم بنویسم اما با نیم نگاهی به دیدگاه مخاطبانم و به فکر تغییراتی در مطالب وبلاگم بیفتم و به مرور زمان تغییرش دهم و همچنین وظیفه خودم ندانم هر روز آن را به روز کنم و آن را موکول به زمان مناسب نمایم. 
پی نوشت1: این پست را نوشته بودم اما نمی خواستم آن را به این زودی منتشر کنم گذاشته بودم برای بعد اما نمی دانم که چه زمانی دستم اشتباهی به جای گزینه "ذخیره به عنوان پیش نویس" گزینه "انتشار پیام" را انتخاب کرد وقتی دیدم خودش منتشر شده تصمیم گرفتم حذفش نکنم.
پی نوشت 2: امروز صبح که آمدم به سراغ وبلاگم نظری زیر پست عکسهای دانشگاه ارومیه  دیدم. شخصی که نظر گذاشته بود از ورودیهای 80 و فارغ التحصیلان دانشگاه ارومیه بود از اینکه عکسها رو می دید خوشحال شده بود. با دیدن این نظر به این نتیجه رسیدم که جمع کردن خاطره کار بدی نیست. با اینکه من این شخص را نمی شناسم ولی نظرش از تاثیرگذارترین نظرهای وبلاگم بود.