حالا که گرما تابستان زبانه می کشد! و به خاطر این گرما خلق دو روز تعطیلند. من به یاد کودکی ام می افتم. آن روزها که درس و مدرسه تعطیل بود و یکی از سرگرمی های آن روزهایم این بود که پدر من و خواهرهایم  را به کتابخانه سبزه میدان ببرد و در میان قفسه های  کتابخانه دنبال کتابهای دلخواهمان بگردیم. یک از آن روزها از میان قفسه ها کتابخانه کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب آذر یزدی را یافتم. کتاب حاوی قصه های از مثنوی و معنوی مولوی بود اما به زمان ساده برای کودکان. سادگی و روانی کتاب موجب می شد که با قصه های آن به راحتی ارتباط بر قرار کنم. واقعیت این است که آذر یزدی نویسنده خوبی بود و گرنه دوباره نویسی داستانهای مثنوی کار آسانی نیست زیرا ظرافتهایی که در گفتار اوست آنقدر دقیق است که هرکسی نمی تواند همه ظرافتهای آن را حفظ کند. 
من به اندازه مولانا نویسنده خوبی نیستم حتی به اندازه آذر یزدی نمی توانم به خوبی قصه های مولوی را به نثر در بیاورم ولی تصمیم دارم در این پست این کار را تجربه کنم و داستانی از مثنوی را به  نثر امروزی بنویسم اگر پسندیدید به این کار ادامه خواهم داد.

قصه هدیه مرد عرب برای خلیفه

مرد و زنی عربی در بیابان زندگی می کردند. روزی زن به شوهرش گفت:" از آنچه از تلاش ما به دست آمده برای خلیفه هدیه ای ببر. چون به جز کوزه آب چیز نداریم همان کوزه را برای خلیفه ببر.هر چند خزانه اش پراز مطاع گرانبهاست ولی چنین آبی را او هر گز ندیده است." مرد هم گفت: " حق با توست خلیفه به خاطر خوردن آبهای شور و تلخ همیشه مریض است برای همین کوزه را برای او می برم." مرد کوزه آب را از زنش گرفت و سر آن رابست و در نمدی پیچید. از بیابان راهی شهر شد. در میان راه نگران شکستن کوزه بود زن او نیز درچادرش برای  سلامتی شوهرش و سالم رسیدن کوزه آب دعا می کرد. از دعا زن و مراقبت مرد، مرد با کوزه اش به شهر رسید. و خودش را به درگاه خلیفه رساند. آنجا را پر از حاجتمند یافت که از کرم خلیفه بر خوردار شده اند. دربانها خلیفه پیش آمدند. آنها رسم تکریم کردن مردم حاجتمند را داشتند برای همین با احترام از او پرسیدن که کیست و برای چه کاری به درگاه خلیفه آمده است. او جواب داد:
"من غریبم از بیابان آمدم         بر امید لطف سلطان آمدم"



و ادامه داد که" شهرت بخشش و کرم خلیفه به بیابان رسیده است و من به امید رسیدن به نان برای خلیفه آب آورده ام." نگهبانان خلیفه آب را پذیرفتند هرچند از این هدیه تعجب کرده و در دل به رفتار مرد عرب می خندیدند که برای خلیفه که کاخش در کنار دجله است او آب هدیه آورده. 
خلیفه وقتی از هدیه مرد عرب با خبر شد. او را تکریم کرد و کوزه او را پر از سکه طلا نمود. به نگهبانانش گفت "او را از راه دجله باز گرداندید چون آن راه نزدیکتریست." مرد عرب در راه برگشت وقتی دجله را دید و سوار کشتی شد، در حیرت ماند که چگونه شاه هدیه او را پذیرفته است و از بخشش او سر به سجده نهاد.

پی نوشت1: واقعیت این است که هوا آنقدرها هم گرم نیست که دولت مجبور شود کل کشور را تعطیل کند. شاید گرما بهانه خوبیست مثل سرما و خس و خاشاک و گرد و غباری که در هوا بود بگذریم بی خیال من که از تعطیلی بدم نمی آید. راستی اگر تعطیل می کنند زودتر ما را خبر کنند.

پی نوشت2: نمی خواستم نتیجه گیری مولانا را بیاورم اما من بیشتر از قصه های زیبا مثنوی عاشق نتیجه گیرهای مولانا هستم برای همین می خواهم بگویم که به نظر مولانا دانش و رفتارهای خوب ما در مقابل لطف خداوند و دانش او مثل آب کوزه و دجله است همین مقدار از نتیجه گیری او را گفتم و تو دریاب تمام قصه را.
پی نوشت 3: اینجا ذکر خیری از آذر یزدی و کتابش آمد گفتم بد نیست که به کتاب او سری بزنید لینک کتاب او را در زیر می گذارم برای استفاده دوستان.

پی نوشت 4: از مثنوی هم ذکر خیری شد گفتم بد نیست کسانیکه مثنوی در دسترس ندارند و یا می خواهند از این کتاب به صورت آنلاین استفاده کنند آنها را راهنمایی کنم می توانند از لینک زیر استفاده کنند.