یادتان باشد گفته بود هشتم فروردین اتفاق خیری رخ می دهد و دوستان خیل تبریک را روانه کرده بودند من آن زمان نگفتم آن اتفاق خیر چیست ولی حالا بهتر است بگویم آن اتفاق خیر همین سفریست که در پیش دارم.

دقیقا سه سال پیش هفتم فروردین در میان خیل جمعیت در بانک ایستاده بودم هشت صبح بود و جمعیت گوش تا گوش کنار هم ایستاده بودند افتتاح حساب برای خودم و مامان تا ظهر طول کشید. مریم و مرضیه می خواستند به یکی از آرزوهای مامان جامه عمل بپوشانند و من هم به عنوان همراه برگزیده شده بودم. حال دقیقا بعد از سه سال، سفر برای ما مهیا شد و ما هشتم فروردین راهی خانه خدا خواهیم شد.

چقدر زود گذشت آن زمان شنیدن سه سال انتظار برای مادر بسیار گران بود و حالا دقیقا همان سه سال طی شده.

هنوز باور نمی شود راهی چنین سفری هستم همیشه دوست داشتم چنین سفری را وقتی تجربه کنم که تصمیم به تغییر داشته باشم. با اینکه خودم همه مراحل  ثبت نام را انجام داده ام ولی هنوز در خود قدرت آن تغییر را نمی بینم هنوز خودم را همراه مادر می پندارم.

چند سال پیش وقتی دانشجو بودم و درس معارف دو داشتم تصمیم گرفتم تحقیق جالبی را انجام دهم که هرگز به نتیجه نرسید می خواستم تحقیق با موضوع دین و دینداری در قشر دانشجو انجام بدهم. پرسشنامه ای تهیه کردم که از نظر استاد روانشناسی مرا در تحقیقم به جایی نمی رساند چون استاندارد نبود. اما من کله شقتر بودم و پرسشنامه ها را به دست دانشجویان دختر و پسر دادم تا پر کنند سرانجام از جوابها نتوانستم چیزی برداشت کنم و تحقیقم به ثمر نرسید و مجبور شدم مثل همه از کتابی کپی کنم و بدهم دست استاد و استاد معارفم که دلی پری از بحثهایم داشت بعدها سر کلاس ترم بعد گفته بود یکی آمد گفت می خواهد درباره موضوعی تحقیق کند بعد رفته کتابی را کپی کرده. تمام این قصه را گفتم تا بگویم آخرین سئوال آن پرسشنامه که به پیشنهاد فهیمه نوشته بودم این بود اگر شما استطاعت رفتن به سفر حج را داشته باشید به حج می روید یا پول آن را به فقرا می دهید؟ راستش یادم نمیاد اون وقت چه جوابی برای چنین سئوالی داشتم. واقعیت اینه که من به این شعر مولانا اعتقاد دارم :


ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید
معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار
در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید
یک بار از این خانه بر این بام بر آیید

آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید
از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید

 

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

هنوز هم فکر می کنم من در پی معشوق آنجا نمی روم اگر واقعا من جستجو گرم همین جا می توانم او را بیابم. من یک همراهم شاید وقتی آنجا رسیدم حس کنم که دارم تغییر می کنم یعنی به این حس برسم که می خواهم یک خدیجه دیگری باشم یک خدیجه بهتر خدیجه ای که خدا را بیشتر دوست دارد خدای که همه انسانها را دوست دارد و این باعث شود که من همه انسانها را دوست بیشتر داشته باشم. خدیجه که صبرش بیشتر است خدیجه ای که مهربانتر است خدیجه ای دیگر خدیجه ای بهتر.

ارزویم این بود یکبار بی هیچ کاروانی چنین سفری را تجربه کنم یعنی به عنوان توریست وارد عربستان شود و بعد برای حج  به مکه بروم.

پی نوشت1:

برنده سئوال: بلندترین 

جایزه: نماز و دعا در مسجد پیامبر و مسجد حرام است.

پینوشت 2:

به یاد همه دوستان مجازی خود خواهم بود و برای همه دوستان دعا خواهم کرد شما هم مرا از یاد نبرید برایم دعا کنید تا در این سفر موفق به تغییر شوم. نام هیچ کس را نمی اورم زیرا می ترسم کسی از قلم بیفتد.

پی نوشت 3:

شاید بتوانم با خودم لبتابم را ببرم و از آنجا با سفرنامه در خدمت شما عزیزان باشم شاید هم برایم مقدور نباشد در هر صورت احتمالا پستهای بعدیم در این رابطه است. به خاطر دارم اینقدر سفرنامه مشهد من طولانی بود که یکی از خواننده ها گفته بود ارزو می کنم دیگر به سفر نروم تا سفر نامه بنویسم سعی می کنم طولانی تربنویسم تا باز هم چنین ارزوی کند تا زود به زود سفر بروم.