امروز صبح با بوسه ها نخودی محمد بیدار شدم به قول خودش ناز و لوس شده بود وقتی دید بلند نمی شوم شیرجه زد رویم تا حسابی حالم جا بیایید. امروز عمه و برادر زاده از ساعت شش بیدار بودند و نگذاشتند بیشتر از ساعت هفت و نیم بخوابم. بگذرم از بیدار کردن ناز و لوسش امروز محمد با خواندن حافظ همه ما را شگفت زده کرد. واقعاً دست مرضیه را در شعر خوانی از پشت بسته است. وقتی با آن صدای کودکانه اش می گوید:
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که اين بازی توان کرد
شب تنهاييم در قصد جان بود
خيالش لطف‌های بی‌کران کرد
چرا چون لاله خونين دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گويم که با اين درد جان سوز
طبيبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گريه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتياقم قصد جان کرد
ميان مهربانان کی توان گفت
که يار ما چنين گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تير چشم آن ابروکمان کرد
پی نوشت: شما می دونید اسم پدر کوروش چی بود؟ راستش تا دیروز فکر می کردم اسم پسر کوروش کمبوجیه بوده. خب این حرف درستی هست اما اسم پدرش هم کمبوجیه بود. این مطلب رو از محمد یاد گرفتم. نشست و برخاست با محمد به من یه چیز دیگه هم یاد داد که داریوش از نواده های کوروش نبوده بلکه شوهر آتوسا دختر کوروش بوده.  می بینم به جای اینکه من به محمد یه چیزهایی یاد بدم محمد داره اطلاعات عمومی من رو بالا می بره.