چند تا چیز رو باید بگم که اصلا به هم ربطی ندارند. اولش اینکه خبر خوب دسته یک توپ دارم برای بر و بچه های دانشگاه تربیت معلم راعی خودمون دکترا خواجه نصیر قبول شده. اگه خبرم بیاته شرمنده! راستی اونهایی که فاطمه رو می بینند شیرینی قبولی رو ازش بگیرید و از طرف من هم شیرینی بخورند. نامردید اگه اینکار رو نکنید.
دومیش هم شاید یه کوچولو بیات باشه و اصلا به خبر اول ربطی نداره .اینه که پل یخ سازی رو درست کردند حالا خیال نکنید شق القمر کردند و اینقدر کارشون تموم شده که گل و بوته کاشتند نه این خبرها نیست فقط خود پل رو درست کردند که از روش میشه رد شد ولی هنوز زیر گذرش رو درست نکردند. باز هم تا ساخت اون باید با کفشهای خاکی خلی برم سر کار. راستی  پل یخسازی و پل فلکه گاز کارش تموم نشده می خوان فلکه رازی رو پل بزنند. فکر کنم تا وقتی محل کارم این مسیره باید همه پلها رو درست کنند به نظر می رسد که وقتی پلها رو درست کردند دیگه کارمن با این دانشگاه تموم میشه.
مطلب سوم اینه که امروز عمق فاجعه رو در صحبت  دوتا از همکارام فهمیدم اولیش استاد ادبیات بود که چشمم رو به واقعیتی شگفت انگیز باز کرد که میشه از درس ادبیات فارسی عمومی هم افتاد اون هم سه مرتبه. واقعا فاجعه است من اصلا درک نمی کنم آخه طرف یه روزنامه هم نمی خونه که نمیدونه پدر شعر نو رودکی نیست بلکه نیماست. یه چیز جالب می گفت که رو خونیشون هم خوب نیست وای یه دیوار محکم معرفی کنید سرم رو بکوبم به دیوار. اخه ادبیات که ریاضی نیست که نشه فهمید ادبیات بابا کار نداره. می خواین یه اعترافی بکنم من کتاب ادبیات نخریدم تا شب امتحان که اون کتاب رو به مدت دو ساعت از یکی از بچه ها که می خواست بخوابه قرض گرفتم تا توی فرصتی که اون می خوابه من ادبیات بخونم. حالا فکر می کنید  با این وضعیت چند شدم؟ راستش 19.5 شدم پس می بینید همین دوساعت رو هم نخونده طرف. شاید فکر می کنید که استاد ادبیات غلو می کنه نه بخدا راست میگه چون یکی اومد گفت استاد ترو خدا نمره بده. بعد استاد بهش گفت "حالا دیگه دیره بعد من ارفاقم رو کردم وقتی ده دادم." طرف یه کم التماس کرد نا امید شد رفت. بازم زدم جاده خاکی داشتم می گفتم واقعیتهای از عمق فاجعه رو فهمیدم دومین نفری که از واقعیتهای تلخ اموزش گفت استاد فیزیک بود. او می گفت "واقعا دانشجویان وضعیت بدی دارن. دانشجویانم از ریاضی هیچ چی نمی فهمند و مجبورم براشون فیزیک دبیرستان بگم." آقاه ایقدر دلش پر بودکه می گفت: "استادهای  ریاضی دارن بهشون مشتق درس میدن بابا اینها توی جدول ضرب و اتحادها و حل معادله موندن." بعد گفت: "شما از دست اینها چی می کشید؟" حرفش کامل واقعیت داشت. می خوام حد روی توابع چند متغیره و مشتق جزیی و انتگرال دوگانه رو این ترم درس بدم ولی می بینم که این بنده خداها از بیخ عرب هستند اصلا تعریف حد  رو هم بلد نیستند حتی معادله خط هم نمی دونند. شما می دونید باید به کدوم دیوار سرم رو بکوبم. یکی بیاد من رو هدایت کنه تا خودم رو از دست این جماعت ....!( این سه نقطه رو هر فحشی که دلتون می خواد در نظر بگیرد اصلا مهم نیست) سر کوچه دار نزنم.
مطلب چهارم گفتم یا نه دو تا از دانشجویانم که نفسشون از جای گرم بلند میشه به علت تخلف برگه هاشون رفته بودند کمیته انضباطی و تا امروز که برگه ها به دستم برسه هزارجور تلفن مختلف داشتم که فلانی رو پاس بده خیرش رو ببینی. حتی امروز برگه ها رو به من ندادن ومن فرستادن پیش معاونت آموزشی که توجیه ام کنه که نمره قبولی رو رد کنم. من هم نه نمی گم. می گم "سعیم رو می کنم بعد میام کار درست رو انجام میدم و به حرف کسی هم گوش نمی دهم." به جز اون دو تا دو تا دیگه از دانشجویانم اعتراض ورقه دارن و سر کلاس هام حاضر میشن. خیلی از همکلاسیهاشون اومدن حرف زدن که پاسش بدم. یکی شون  ترم قبل سر کلاس من حاضر نشده بود وقتی نمره رو توی سایت دید به من زنگ زد گفت:  "استاد شما  به من ارفاق کردید ولی اگه جای ارفاق  باز هم داره به من نمره بدین.  چون وقت نداشتم نتوستم بخونم ولی وقتی می خوندم متوجه شدم که چقدر ریاضیات به حسابداری نزدیکه و چقدر بد که نخوندم و موجب شد که اهل تحقیق و پژوهش بشم."  از این حرفها کلی برای من و رشته ریاضی پپسی باز کرد. حالا برگه های این چهارتا توی کیفم هست باید دوباره بهشون نگاه کنم!
مطلب پنجم دیروز یکی از بهترین مباحث درسی رو دادم فکر می کنید این مبحث چی بود که من رو این قدر خوشحال کرده چیز خیلی پیچیده ای نیست یعنی فکر نکید من قسمتی ا ز دوآلیزینگ همبافتها که مبحث پایان نامه ام بوده براشون درس دادم که اینقدر خوشحال مشعوفم. نه! چیزی که درس دادم ساده و خیلی پیش پا افتاده بود اما مبحث خوبی بود. مبحث معادله خط بود اما این که مطلب ساده ایست و اینقدر اهمیت نداره، ولی داره بعد از این مبحث بحث رو بردم به مطلب اقتصادی یعنی  نمودار عرضه و تقاضا و نقطه اشتراک این دو یعنی تعادل بازار! من درباره اقتصاد خیلی خیلی خیلی خیلی ...(این سه نقطه به معنی اینه که خیلی رو باز هم تکرار کنید به معنی سه نقطه بالا نیست) بی اطلاعم. اما نکات جالبی از درس خودم یاد گرفتم اولا اگه قیمت بالا بره تقاضا کم میشه خب این واضح است. نکته دیگه اینه که اگه قیمت بالا بره عرضه افزایش می یابد. این رو واقعا نمی دونستم بعد از اینکه در کتاب خوندم دیدم واقعیت داره چون با افزایش قمیت تولید کننده انگیزه بیشتری برای تولید داره اما برای اینکه مقدار تولید از تقاضا بیشتر نشه و تولید سود بخش باشه باید نقطه تعادل بازار رو یافت. کنار این حرفها دانشجوم بحث می کرد که این روش افزایش تولید بر اساس قیمت درست نیست اما اون یکی می گفت که اگر افزایش قیمت موجب افزایش تولید بشه موجب چرخش نقدینگی در بازار میشه اما اون یکی می گفت ثبات قیمت موجب حفظ قدرت خرید جامعه میشه. این بحث بین دو نفر از دانشجویانم بود که یکی کارمند بانک و دیگری حسابرس کارخانه است. اولی دومی رو محکوم می کرد که کارخونه ها باافزایش قیمت موجب تورم میشن و دومی اولی رو محکوم می کرد که بانکها با سودهای بالا بر روی وامها موجب عدم گردش مالی در جامعه  و تورم میشن. دیدم بحثشون به درازا کشیده گفتم من نمی دونم نرخ ثابت خوبه یا نه اما فرض می کنم این مسئله رو داشته باشیم حالا حل می کنیم با شنیدن این کوتاه اومدن. ولی واقعیتش از بحثشون درباره اقتصاد خوشم اومد حالا یکی یه کتاب ساده اقتصادی نمی شناسه که اینقدر دیگه پرت از ماجرا نباشم.
مطلب شیشم اینکه از بس آموزش (نمی دونم دقیقا چه کسی از دانشگاه) شماره من رو به دانشجویان داده که تصمیم گرفتم خط موبایلم رو عوض کنم هنوز این پروژه اجرایی نشده. درک نمی کنم که چطور فردی به خودش اجازه می ده شماره موبایل یه نفردیگر رو بدون اجازه به هرکسی بده! اگر این آدم پیدا کنم شماره موبایلش رو روی هر هزار تومنی می نویسم.
پی نوشت: یه مدتی بود این شکلی ننوشته بودم. به نظرتون اینطوری مثل قبل بنویسم بهترنیست؟