وقتی این پست رو می خوانید فکر نکیند من آدم فضولی هستم نوشتن این پست نشانه تعجب من است و همین بس....

 دیشب بعد از مدتها صدای بوقهای شادی رو شنیدیم چند مدتی که کاربرد بوق ماشین برای جشنها منسوخ شده اما دیشب این صدای بوقها اون هم به این نزدیکی حس کنجکاوی من رو بر انگیخت که سرم رو ببرم بیرون. اولین چیزی که دیدم عروسی رو از پشت دم در خونه همسایه روبروی خودمون بود. خبر دست اولی دستم رسیده بود که می تونستم به بقیه بگم اون هم این بود که عروسی پسر همسایه روبروی ماست. مرضیه با تعجب گفت "از کجا می دونی؟" من هم گفتم: " خب عروس دم درشون ایستاده" حالا چرا ازدواج پسر همسایه ما جالب بود. باید کمی فلش بک بزنم یعنی برگردم به قبل همون موقع که خدا بیامرزد پرستار پدر بزرگ زنده بود یه روز به مامان گفته بود:" بچه های این دوره و زمونه رو دریاب" منظورش دوستی دختر همسایه بالایی ما با پسر همسایه روبرویمون بود. توی پرانتز ذکر کنم که دختر همسایه ما اول دبیرستان میره و پسر همسایه ما اون وقت سرباز بود و حالا بنابر شایعه ها در جوشکاری کار می کنه.
یه مدت از این حرف گذشته بود که یه روز مادر دختر همسایه ما موبایل دخترش رو که پسر همسایه مون خریده بود از طبقه دوم می اندازه پایین و می خوره وسط فرق پسره! این هم قسمت خنده دار ماجرا بود. از اون طرف برادر پسر به دادخواهی برادر شروع می کنه به دعوا از این طرف و خانوم همسایه.  ماجرا رو همین جا نگه داریم تا من یه قسمت دیگه از این ماجرا رو تعریف کنم. یه روز صبح زنگ در خونه ما به صدا در اومد خانومی دم در بود که خواست بیام پایین و با او صحبت کنم از حرفش فهمیدم که برای امر خیر اومده تحقیق برای دختر همسایه ما در واقعه خانومه خاله خواستگاره. این خاله مذکور عدل میره از همسایه روبروی ما هم می پرسه و او هم با توضیح کامل میگه که پسرش و دختر همسایه ما همدیگر رو دوست دارند از این حرفها! حالا فکر می کنید چه اتفاقی می افته هیچی چند هفته بعد بعله بران راه می اندازند و عیدهم پارکینگ خونه ما رو برای عقد کنان تزیین می کنند. تا اینجا قصه فهمیدید که دختر همسایه ازدواج کرد و پسر همسایه ما هم دیشب ازدواج کرد. خوب به نظر می اومد که به خیری و خوشی مسئله ختم به خیر شده. اما وقتی مامان از خونه پدر بزرگ اومد ماجرای رومانتیک همسایه های ما پیچیده تر شد چون عروسی که من از پشت دیده بودم همون دختر همسایه ما بود!! حالا شما هم علامت سئوالید نه؟ یعنی دقیقاً بعد از  چهار ما دختر همسایه مون دوبار در سن پانزده سالگی ازدواج کرده!
خب ماجرا چی بود دختر همسایه که پاش رو توی یه کفش کرده و بعد از مراسم عقد خانواده اش رو عاصی کرده بود و گفته  حاضربه زندگی با شوهرش نیست. راستش یادم رفت بگم چون دختر همسایه ما به سن قانونی نرسیده  و ازدواجش هم موقت بود بعد از اتمام دوره صیغه زده زیر حرفش. از طرف دیگه پسر همسایه مون دست به کار شده و سرانجام تونسته به زور مادر دختر رو راضی کنه. جالب اینه که دیشب پدر و مادر دختر در مراسم عقد کنان حاضر نشدن و هیچ مهمانی از طرف خانواده عروس دعوت نشده بود. دیشب دلم برای مادرو پدر دختر سوخت دیر وقت آمد بودند و صدای بزن بکوب عروسی دخترشان را می توانستند بشنوند وقتی ما خواب بودیم همسایه ما برایشان پلو عروسی دخترشان را آورده بود که اشتباهی زنگ در خانه ما را زده بودند. 
شرمندگی همسایه ما به حدی است که تصمیم دارد خونه خودشون رو بفروشند و از این محله بروند چند روزی از این ماجرا خبر داشتیم ولی علت فروش خونه رو نمی دونستیم حالا با فهمیدن ماجرا دلم براشون خیلی خیلی سوخت با اینکه دل خوشی از این همسایه نداریم ولی نمیشه درکشون نکرد.
چون این ماجرا اینقدر برام عجیب بود و دلم می خواست تعجبم رو با کسی تقسیم کنم ذکر کردم خواهش می کنم فکر نکید خاله زنک بازی راه انداخته ام و دارم قصه زندگی مردم رو از سر فضولی تعریف می کنم.
پی نوشت: امیدوارم خوشبخت شوند اما چشمم آب نمی خورد!