پریروز علی زنگ زد و گفت: "میشه محمد رو ببرید کلاس فوتبال" چند روز بود که سپیده حالش خوب نیست برای همین می خواستند بروند دکتر. وقتی رسیدیم محمد پایین آپارتمانشان ایستاده بود  با لباسی سفید ورزشی و ساکی بر دوش. وقتی پیاده شدیم علی هم از در بیرون آمد و سپیده هم با او بود با محمد رفتیم ورزشگاه عضدی. 
تا به حالا یک بار ورزشگاه آمده بودم. آن وقت دبیرستانی بودم امتحان داشتیم یادم نمی اید امتحان چی بود با معلم تربیتی مان خانم ترقی آنقدر صحبت کردیم که راضی شد که کلاس ما را برای مراسم بسیج دانش آموزی ببرد ورزشگاه. از راهنمایی روابطم با معلمها خوب بود هر کس چیزی می خواست به معلمها بگوید من را به عنوان یک واسط و بیشتر یک شافعی می فرستاد وسط. آن روز هم من خیلی زحمت کشیدم و مخ خانم ترقی را زدم تا قبول کند که ما را ببرد و این گونه امتحان دادن مالیده شد. خانم ترقی هم نامردی نکرد و به هر کسی پرچمی پلاکاردی چیزی داد که دستشان بگیرد ولی به من تابلو مدرسه را داد که یک طرف اسم مدرسه نوشته شده بود و در طرف دیگر آن پرچم ایران. قرار بود وسط مراسم در برویم اما با این تابلو نمی شد جایی رفت برای همین مجبور شدم با چادر مشکی که یک نوار سبز که از سر شانه ام آویزان بود دو دستی تابلو آهنی مدرسه را  تا ورزشگاه حمل کنم. ورزشگاه هم برای من خیلی جذابیت داشت. ورزشگاه منطقه ممنوعه بود جای که زنها آنجا نمی روند دیدن چنین مکانی حتی اگر در آن ورزش نمی شد خودش حسن بود مراسم بی مزه ای بود ما آدمهایی را که در جایگاه ویژه بودند قدر یک نخود می دیدیم. اما مراسم بهانه خوبی بود برای مسخره بازی بچه با تراکتهای که داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند و به جان هم می افتادند و گاه شعارها را با لحن مسخره و شیطنت آمیزی بیان می کردند. آخرش هم مثل الان کیک و ساندیس دادند و ما را رهسپار خانه کردند من تنها کسی بودم که باید به مدرسه بر می گشتم چون همه بچه ها وسایلی که داشتند یک بار مصرف بود به جز من که تابلو مدرسه دستم بود. من مجبور بودم با چنین تابلو مسخره ای سوار تاکسی بشم شما فرض کنید  دختر بچه دبیرستانی با یه تابلو قد خودش می خواد سوار تاکسی شود. آخرش یه همچی تاکسی از جان گذشته ای پیدا شد سر تابلو از ماشین بیرون بود و من هم جلو ماشین نشسته بودم با کلی مکافات تابلو رو به مدرسه برگردوندم. این اولین دیدار من از ورزشگاه بود. 
آن موقع برایم ورزشگاه عظمتی داشت که پریروز رفتم نداشت این بار با محمد رفتیم جایگاه مخصوص. جایگاه مخصوصش هم خیلی مخصوص نبود با صندلیهای رنگ و رو رفته پلاستیکی خب از جایگاه تماشاگرها خیلی بهتر بود که پله های بزرگ سیمانیست. بچه های هم قد هم سن و سال و کمی بزرگتر و کمی کوچک تر از محمد آمده بودند ورزشگاه. یک سری که لباس سبز پوشیده بودند و به نظر راهنمایی می آمدند در زمین بازی می کردند بعد از بازی کمی نرمش کردند و آمدند بیرون بعد یک سری قرمز پوش رفتند توی زمین آنها از محمد بزرگتر بودند نصف زمین را آنها بازی می کردند اینقدر تعدادشان زیاد بود که نمی توانستم نگاه کنم سرم گیج می آمد اینقدر بچه و اینقدر توپ! نوبت محمد و دوستان سفید پوشش بود آنها را به دو گروه تقسیم کردند به قول محمد درشترها را بردند ته زمین و ریزه ها را گذاشت سر زمین جلوی ما بازی کنند. محمد ته زمین بازی می کرد و من به سختی می توانستم ببینمش. واقعا خیلی انرژی می خواد این فسقلی ها را آرام کرد و سر جایشان نشاند. بازی بچه های که نزدیک بودند را راحت می دیدم بزرگترها داشتند تمرین دریبل می کردند نمی دانم محمد تمرین چه می کرد. اما انتهای بازی سه گروه شدند و ده دقیقه یک ربعی هر گروه فوتبال باز کردند. پدرها و مادرها هم آمده بودند و بازی بچه ها را تماشا می کردند. 
داشتم فکر می کردم چه می شد روزهای عادی هم این اجازه برای خانمها وجود داشت که به ورزشگاه بیایند و تماشا کنند نگفتم بیایند ورزش کنند گفتم تماشا! این خیلی افراطی نیست دور از شئونات اسلامی هم نیست که چند خانم بیاییند و در جایگاه تماشاچی تشویق کنند داشتم فرض می کردم مادرهای که امروز بچه هایشان را آورده اند می توانند ده سال دیگر به تماشای ورزش حرفه ای فرزندانشان بنشینند و آنها را تشویق کنند اما این حق که به صورت زنده ورزش آنها را ببینند از آنها گرفته شده. حقی که با عفت عمومی منافاتی ندارد شاید بسیاری از آشوبها و اغتشاشات بعد از مسابقات به این دلیل است که خانواده ها به ورزشگاه ها راهی ندارند. وجود خانواده ها در یک مکان موجب می شود  اخلاق را بیشتر رعایت کنند کسی که دست زن و بچه اش را گرفته دیگر صندلی ورزشگاه را نمی شکند لااقل به ذهنش می رسد که این رفتار بد آموزی دارد.
بگذریم که دوست داشتم به جای محمد روی چمن سبز ورزشگاه  ورزش می کردم و حتی آرزو می کردم روزی به راحتی که به تماشای تمرین محمد آمده ام به تماشای مسابقه ورزشی می رفتم. دنیا همین است باید سطح توقعات را به روز رساند...
پی نوشت: به یه نتیجه دیگه هم رسیدم که هر چیزی وقتی به خواهید اصولی یاد بگیرید می شود علم حتی اگر فوتبال باشد این رو از تمرینهای محمد و دوستانش فهمیدم.