ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید
از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

فردا رمضان آغاز خواهد شد رمضان ماه دوست داشتنی من. دوست ندارم هرگز این ماه را از دست بدهم. رمضان یعنی افطارها و سحرهای دوست داشتنی ربنای شجریان و "امتحان کن چند روزی در صیام." فردا می آید و یک ماه میهمان خانه های ماست.
حس تعریف خاطره دارم میخوام از رمضانهای مختلف که تا حالا داشته حرف بزنم.


خاطره 1: 
وقتی بچه بودم خیلی سحر بیدار شدن را دوست داشتم یادم می آید یک شب خواب ماندم وقتی بیدار شدم که مادرم داشت ظرفهای سحری را می شست. مامان برام غذا کشید و من شروع کردم به خوردن. وسط غذا خوردن فهمیدم که بعد از اذان بیدار شده ام. خیلی برای سحر بیدار نشدنم گریه کردم که نگو. توی پرانتز توضیح بدهم که اون موقع نمی تونستم روزه بگیرم.

خاطره 2:
 کلاس چهارم بودم اولین باری بود که تصمیم داشتم تمام ماه را روزه بگیرم روز اول را روزه گرفتم روز دوم بعد از سحر خوابیدم ساعت نه صبح بیدار شدم و فریاد زدم کی افطار میشه! اون سال فقط چند روز رو روزه گرفتم اون هم با کلی اصرار .

خاطره 3:
سال اول راهنمایی بودم آن رمضان سخت ترین رمضانی بود که روزه گرفتم اولین ماه رمضان بود که همه ماه را روزه می گرفتم مادر بزرگ مریض بود و مادر هیچ وقت خانه نبود و پدر سحرها  بیشتر اوقات ماهی سرخ می کرد و افطار را با نان و پنیر باز می کردیم. امتحانات ثلث دوم هم بود و نوزدهم همان ماه رمضان هم مادر بزرگ این دنیا را برای ما گذاشت برای مراسم ختم مادر بزرگ همش در رفت و آمد بودیم روزهای سختی بود برای من.

خاطره 4: 
سال اول خوابگاه باید سحرها بیدار می شدیم و لباس می پوشیدم و تا سلف سرویس می رفتیم. شبهای سرد کرج برای من که به سرما عادت نداشتم وحشتناک و دهشتناک بود تمام لباسهایم را روی هم می پوشیدم. شب قبل از خواب چند شلوار اضافه و چند بلوز کاموایی می پوشیدم تا وقتی سحر بیدار شوم فقط مانتوام را روی آن بپوشم بیدار شدن هم خیلی سخت بود. کتری را می گذاشتیم روی هیتر تا وقتی می آمدیم آب جوش آمده باشد در چای هایمان آب سرد می ریختیم تا خنک شود یا پشت پنجره می گذاشتیم. اولین تجربه سحری خوردن در غربت بود.

خاطره 5:
سال دوم دانشگاه بودم دوتا از هم اتاقی هایم روزه نمی گرفتند و ما هرشب ناهارشان را از سلف می گرفتیم افطار هم من و هم اتاقی دیگرم توی اتاق روزه را با نان و پنیر باز می کردیم بعد می رفتیم سلف غذا می خوردیم. اما دوتا هم اتاقی هایم اولین نفر در صف سلف بودند و به ما می خندیدند و می گفتند همه همکلاسی هایتان وقتی شما می روید سلف از جلو شما رد می شوند و می بیندند این قدر دیر دارید می روید سلف فکر می کنند شما روزه خورید. حرص آدم رو در می آوردند حالا فکر نکید قرتی بودند نه برعکس چادری بودند.

خاطره 6:
سال آخر دانشگاه  من و فهیمه هم اتاق بودیم با بچه های اتاقهای روبرو و اتاق بغلی روابط خوبی داشتیم اتاق روبرو لیلا بود و نصیبه. اتاق بغلی هم نسترن و ثریا بودند.  سحرها قرار گذاشته بودیم که هر شب یک اتاقی غذا بگیرد و چای بگذارد بعد برود بقیه را بیدار کند. یکی از شبها نوبت اتاق ما بود. اقا چشمتان روز بد نبیند ما دوتا خواب ماندیم و بقیه را هم بیدار نکردیم آن روز همه بدون سحری روزه گرفتند حسابی توی دلشان به ما فحش دادند.

خاطره 7:
سال اولی که در ارومیه دانشجو بودم و اول ماه رمضان مقارن بود با اوایل مهر. خوابگاه ما ظرفیت اتاقها چهار نفره بود و چهار تخت داشت تختها داخل دیوار بود به این صورت که یک گودی در دیوار بود و تختها در آن گودی قرار داشت من تخت طبقه دوم می خوابیدم. بالای هر تختی یک چراغ بود. یعنی با فاصله بیست سانتی متر از زیر کف تختم یک لامپ صد وات می سوخت. حالا فرض کنید که بیست سانتی هم تختم با دیوار فاصله داشت. یکی از شبهای ماه رمضان بود فاطمه من را برای سحری بیدار کرد داشتیم سحری می خوردیم که شادی گفت بوی سوخت میاد نیر و فاطمه هم تایید کردند. زیر قابلمه ها را بلند کردیم دیدیم خبری نیست شادی گفت از طرف تخته فاطمه بوی سوخت میاد رفتیم اونجا و چشمتون روز بد نبینه!
من وقتی اومدم اورمیه به خاطر سختی حمل و نقل وسایل یه پتو نو بگم گلبافت که بیشتر دلم بسوزه خریدم. هوا هنوز خیلی سرد نبود برای همین با پتوی سفری می خوابیدم و پتوی اصلیم رو می انداختم زیرم. پتو بزرگ بود برای همین گوشه اش را تا می کردم اون شب پتو کمی جابجا شده بود و گوشه اون افتاده بود روی لامپ. سحرها فاطمه اول لامپ خودش رو روشن می کرد تا بقیه رو اذیت نکنه بعد وقتی همه بیدار میشدن برق اتاق رو روشن می کرد. حالا شما فرض کنید پتو روی لامپ روشن چه می شود. پتو بیچارم به اندازه یک نعلبکی سوخته بود بد شانسی اینکه دولا افتاده بود و دوجاش علامت سوختگی داشت. اون شب خیلی دلم سوخت اما هنوز هم اون پتو با اون سوختگی رو با خاطره اون شب رو دارم. راستی ماه رمضون ماه دل کندن از مادیانه این رو داشته باشید.

پی نوشت: امروز بعد از مدتها که اس ام اس نمی فرستادم برای همه دوستانم کیلویی اس ام اس فرستادم و آمدن ماه رمضان را به آنها خوشامد گفتم تا حالا که یازده و نیم نصف شبه پشت سر هم اس ام اس داشتم باید این شیپور جنگم رو خاموش کنم وگرنه کسی برای سحری نمی تونه بیدار بشه.