قطرات باران می خورد به شیشه و بعد سر می خورد پایین حالا که چشمش به در بود و منتظر نشسته این باران آزارش می داد بارانی که دوست داشت همیشه ببارد و روی سرش بریزد بعد روسری وموهایش را خیس کند و خیسی لباسهایش را روی تنش لمس کند اما حالا که منتظر بود می خواست باران بند بیایید اصلا باران او  را نگران می کرد با اینکه باران به انتظارش هیچ ربطی نداشت امابرایش دلشوره می اورد. درباز شد برگشت. نگار بود.
-سلام
-سلام
-چه خبر.
-هیچ هیچ. چرا باران بند نمیاد
- به باران چی کار داری. رحمت خداس داره میاد.
- اگه نشه چی؟
- نگران نباش.
- تصمیم دارم اگه نشه...
- چرا فکر می کنی نمیشه اخه چرا نشه؟
- نمی دونم. اما برای خیلی ها درست نشده.
- بابا بی خیال غصه نخور.
- غصه نمی خورم اما نگرانم. چند وقتیه که کفگیرم به ته دیگ خورده.
- خدا بزرگه شاید جور شد. بعد شیرینش رو باید بدی.
- باشه حتما.
هر دو از جلوی پنجره کنار آمدند و باران باز هم یک ریز به شیشه می خورد و باز سر می خورد. حالا او دیگر به باران فکر نمی کرد. صدای زنگ در آمد بیرون در زیر شرشر باران پست چی ایستاده بود با نامه ای در دست که خبری در ان نهفته بود. نگار در را باز کرد و صدایش میان حیاط طنین انداخت صدای مبهمی که نشانه ای از امید در ان بود. 
- ببین شد ببین شد.
- حالا ببینم توش چیه؟
نامه باز شد و قصه با غصه تمام شد.