"چقدر دوست دارم ترک یک دو چرخه بنشینم و دستم را دور کمر کسی حلقه کنم و او پا بزند و و صدای رکاب زدنش را بشنوم صدای زنجیر را که در دندانه های چرخ گیر می کند چقدر دوست داشتم وقتی دو چرخه سوارم  باران بگیرد و روزنامه ای که توی سبد جلو دوچرخه است  آرام آرام خیس شود و  بعداً روزنامه نمدار بخوانم."
او داشت رویا خیس بچگانه اش را تعریف می کرد که کسی از او پرسید: "حالا چرا تو رکاب نمی زنی و او دستش را دور کمرت حلقه نکند؟" او خندید و گفت: "اگر دوچرخه سواری بلد بودم لازم نبود کسی را  ترک دوچرخه ام سوار کنم. اگر دو چرخه سواری بلد بودم  تنها تا کیوسک سر کوچه با دو چرخه می رفتم و روزنامه می خریدم و زیر باران بر می گشتم."