صندلی را هل داد نشست کنار دستش. گفت حالا ما رو قال میزاری! 
-چیه ناراحت شدی؟
-نه می خواستی خوشحال بشم!
- این جواب همه بدیهای که کردی؟
- خوبه دستم نمک نداره!
- چی دست تو نمک نداره یا تو معرفت نداری!
- بابا پر رو دیگه چی؟
- اگه دیروز من رو قال نمی گذاشتی امروز قال نمی موندی! وقتی گفتی نمی تونی ضمانت من رو بکنی من چطور می تونم بهت پول قرض بدم ها خودت بگو تو به من اعتماد نداری من چطور اعتماد کنم.
-ببین عزیز این دوتا فرق می کنه من نتونستم گواهی از اداره بگیرم وگرنه روی چشم.
- بچه گول میزنی من که قورباغه رنگ می کنم چای قمری جا میزنم من رو رنگ نکن.
- ببین من بد کردم تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز. 
-نمی خوام ایزد چیزی به من بده پول زحمت کشیدم رو می خوام توی جیبم حس کنم حرفی هست.
- بابا فردا ماشین بهتر که خریدم میدم دست تو باشه.
-اره مثل همین پراید لگنت که همیشه دست من بود.
- نه تو از خر شیطون پایین نمیای باشه برات دارم.
- راستی برو حسابت رو چک کن شاید یه ماشین برده باشی.
صدای پیج پیچید شماره 729 باجه سه. مرد از جایش برخواست و جلوی باجه رفت گفت لطف می کنید موجودی حسابم رو بگید.
-پانزده ملیون سیصد پنجاه و چهار هزار تومن.
- اقا درست حساب کنید.
- همینه  من از کامپیوتر دارم می خونم.
- من ده ملیون بیشتر نداشتم.
-نه حالا پانزده ملیون توی حسابتون هست.
- می تونم پرینت ریز حسابم رو ببینم.
- چند لحظه صبر کنید.
مرد داشت با خودش فکر می کرد که کارمند ریز حساب رو بهش داد. 
- آقا بفرمایید.
- ممنون.
- درسته ولی این پنج ملیون دو هفته پیش رو کی به حسابم واریز کرده؟
- یه دقیقه بزارین. اره لیلا صولتی.
- چی زنم؟
و مرد برگشت به صندلی خالی که چند لحظه پیش زنش روی ان نشسته بود نگاه کرد و به یاد اورد که داشت به او التماس می کرد که دو ملیون بهش قرض بدهد اما حالا او دوهفته پیش دقیقا همون موقع که می خواست وام بگیرد و او ضمانتش را نکرده بود پنج ملیون پول ریخته به حسابش. با خودش گفت: "نه اون پول وام رو گرفته و ریخته به حساب من. باورم نمی شه واقعا لیلا این کار رو نکرده." حالا دیگر کم اورده بود. چیز نداشت بگوید. گفت: "آقا متشکرم." و از باجه دور شد.