گفته بودم که حرفهایی برای گفتن دارم ولی حالش نیست راستش حالش نیست برای همین در این پست خاطره سه شب قدر در ارومیه را فقط می نویسم:
اگر شب قدر هر شب بودی، شب قدر بی قدر بودی.

امشب اولین شب قدریست که در دانشگاه ارومیه بودم. امشب آنگونه که همیشه فکر می کردم شروع نشد. با ازدحام جمعیتی  که می خواستند سوار مینی بوس شودن آغاز شد و هنگامی که سوار اتوبوس بودم ضربه ای به انگشت کوچک دستم وارد شد. چنان شب عزیزی با بی مدیریتی به صورتی دیگر برای من شروع شد. دلم می خواهد امشب فقط برای جامعه ام دعا کنم جامعه ای که دچار مشکل عمده ایست و آن عدم مدیریت و برنامه ریزی و احترام به قانون و بی لیاقتی مسئولین و عادت کردن به این بلبوش است. دلم عجیب می سوزد و می گیرد وقتی می بینم زمان عزیزمان را می کشند و جان ما را هدر می کنیم و وقتی می بینم که همه این اتفاقات به خاطر عدم برنامه ریزی و مدیریت است. من امشب برای خودم آمده بودم و نه برای کسی یا چیزی. آمده بودم تا یکبار دیگر با خدایم صحبت کنم حرف بزنم و با او درد دل کنم اما دیدم من تنها هیچ معنایی ندارد اگر معنایی از این من وجود دارد وقتیست که در جامعه است و با کسانی که در کنارم هستند و با کسانی که با آنها شناخته می شوم با کسانی که در مواردی مثل من هستند و آن موارد می تواند دین، مملکت، بودن لحظه ای خاص در یک مکان باشد. من یعنی خودم در زمان و مکان خاصی که هستم. من یعنی جامعه گاهی من یعنی همکلاسیهایم و من گاهی یعنی همشهریهایم و گاهی من یعنی خانواده ام. من آماده ام و آمده ام برای تمام من هایی که می شناسم دعا کنم. من های که من را ساخته اند و من باید آنها را بسازم و بیشتر از همه برای جامعه ام.
خدایا جامعه را سالم، صالح، عادل، امن(در اولویت اول)، کامل و با قانون و دارای مدیری صالح و سالم و در یک کلام انسان بگردان. حالا چیز دیگری به ذهنم نمی رسد که درباره جامعه ام دعا کنم ولی خدا  اگر چیزی از قلم افتاد تو که می دانی از قصور انسانی منست پس همه چیز خوب را به جامعه ام عطا کن.
حالا برای هموطنان و همشهریانم و در کل برای تمام انسانهای که می شناسم ونمی شناسم با تمام رنگها و تمام زبانها و تمام دینها آرزومی کنم برای همه آنهای که در کره خاکی به نام زمین زندگی می کنند. به آنها اولاً انسانیت، خوبی، مهربانی، ایمان به خدا، سلامتی، وعدالت و رحمت و بزرگواری صداقت و پاکدامنی و خوشخویی و کلام نیکو عطا کن  و به آنها آن ده که سزاوار انسانیت انسانهاست و چنان کن که هرگز هیچ بنده گستاخی چون من از خدایت به خاطر بندگانت ایراد نگیرد. ای خدا تو عالم تر از آنی که در ذهنم می گنجد اگر گستاخم برای اینکه ناراضیم و نارضایتیم از کاستی هابیست که در منست که با ذهنیتی که از تو دارم می دانم که می توانی من و تمام بندگانت را  آنگونه اصلاح کنی که اینگونه بد نباشند.
خدایا دیگر می خواستم برای همکلاسیهایم و دوستانم که تازه در راه علم پا گذاشته اند برای آنها که می خواهند و یا در این راه هستند دعا کنم. آنها را عالم و ساعی و خستگی ناپذیر در راهشان آنها را خاضع و معلم و آموزگاران نوپایان در این راه گردان و به آنها بیاموز آنچه برای خود و جامعه و انسانیت صلاح ودرست است. می دانم خداجان همان که صلاحست انجام می دهی اما با درخواستم به خودم آرامش می دهم .
خداجان برای خانواده ام از تو می خواهم که آنها را در آرامش و انسجام و امنیت و خوبی باشند و کانون گرم خانواده را برای تک تک اعضای آن گرم نگه دار و همچنین به همه آنها سلامت و تندرستی و آنها را همیشه مهربان و سخی و شاد و دوست با هم گردان. دیگر چیزی نمی دانم که بخواهم. 
برای خودم همه چیز خواسته ام همه چیزهایی که برای دیگران خواسته ام برای من است این دعاهای من از سر مهربانیم نیست که به همه فکر می کنم از سر خود خواهی من است چون به همه این خوبیها نیاز دارم به همه آنها و با بودن آنها و به ویژه خوب بودن آنها. من با خوب بودن دیگران به همه چیزها که دوست دارم و نیاز دارم می رسم. خدای من به من آن ده خود می دانی بهترین است و این تنها دعایست که به نظرم می رسید که برای خودم می توانستم بکنم.
نماز خواندم و حالا آمده ام دوباره بنویسم انگشتم درد می کند زولبیا خورده ام و دستم موچ شده. دلم برای این شبها تنگ شده بود دلم برای خودم و تنها شدن خودم در جمع تنگ شده بود. ما تنهاییم ولی در جمع تنهایمان را گم می کنیم. حالا خدا که من با تو تنها شدم با تو حرف می زنم بیا حرفهای من را گوش کن. من می دانم که گه گاه دیر می آیم دم در خانه شما و تا از شما بخواهم که من را فراموش نکنی و من خودم را فراموش نکنم. 
حالا دارند روضه میخوانند ایصاحب زمان ترا می خواهند و نمی دانند که را می خواهند ترا واقعا نمی شناسند و نمی دانند که از خدا چه می خواهند شما خوبید اما نمی دانند که هر خوبی که ازخدا می خواهند باید بنابر ظرفیتشان باشد و ما آنقدر از تو و از خدا دوریم که با کلام فقط ترا می خواهیم نه قدمی نه کاری به عبث راه می پیماییم.
یک تلویزیون گذاشته اند که تصویر آن طرف را بفرستد اما جز یک پرده سیاه چیزی نشان نمی دهد در همین موقع برق رفت نمی دانم چه می خواستم بنویسم. 
دارد یکی روضه می خواند و همه گریه می کنند من گریه نمی کنم چون  از حرفهایی که می زنند گریه ام نمی گیرد و بعد چرا گریه کنم باید استوار بود گریستن نشانه قوت. نیست خدایا ما را کمک کن و یاری بده  که به جای گریستن، قوی شویم که کاری بکنیم نه دست روی دست بگذاریم .
می روم دعای جوشن کبیر بخوانم حالا دعای جوشن کبیر را تا آیه 33 خوانده اند و بعد پذیرایی کرده اند. بقیه را گذاشته اند برای دو شب بعد من تصمیم گرفته ام موقع سخنرانی بقیه را بخوانم! می روم بقیه جوشن کبیر را بخوانم و بعد بر می گردم.

جمعه 85/7/21

شب قدر دوم در ارومیه

امشب باران گرفت.باران یکریز ما را خیس کرد و زیر باران مشاعره کردیم و دویدیم و خیس شدیم و حالا در رستوران دامپزشکی با لبلاسهای خیس در انتظار شروع مراسم هستیم. حس خوشایندی بود وقتی زیر باران قدم بزنی خیس بشوی و شعر بخوانی و هوا تاریک باشد و آسمان برق بزند چقدر خوش می گذرد.
خدایا خوشیهای کوچک و شادی های بزرگ را از ما نگیر. قران می خوانند و من از نور استفاده می کنم تا بنویسم. تا بنویسم که چه حسی دارم یا چه فکر می کنم یا چه اتفاقی افتاده یا می افتد.

یکشنبه 85/7/23

شب قدر سوم

امروز از شب قدر شروع نمی کنم از حس امروزم که حس رفتن است می گویم. حس رفتن به خانه، حس خوشایندیست که فکر نمی کردم اینقدر زود اتفاق بیفتد فکر می کردم تا ته ترم اینجا ماندگارم اما خدا خواست و من برای عید فطر میروم خانه. ساعت 12:55 دقیقه پرواز دارم. امشب دوباره آمده ام به پیشگاه خداوند که توبه کنم و به خواهم همه چیزهایی را که خوبست همه چیزهایی را که آرزوست یا هدف بزرگیست. امشب شب قدراست و تا سال دیگر این وقت را ندارم یعنی دارم هر شب انسان وقت دارد ولی این حس این جو این حال نیست که به کارهایش فکر کند و آرزوهایش را جمع کند و از خدایش بخواهد. من از خدایم تا حالا خیلی چیزها طلب کرده ام و هرگز از این که طلب کرده ام پشیمان نمی شوم بلکه مصّر می شوم.
می خواهم چیزهای دیگری بنویسم نمی دانم چه!
رفتم نوشته های شب قدر اول را خواندم تصمیم گرفتم مثل آن شب حتماً بنویسم. بنویسم چه می خواهم چرا می آیم. من می آیم تا حس تازه را حس نو شدن را تجربه کنم حس خوشایند بودن با خدا را! خیلی تکراری مینویسم دیگر نمی نویسم تا وقتی حرفی تازه برای گفتن باشد خدا حافظ تا بعد.

سه شنبه 85/7/25