همیشه یه بحثی که در جمع خانومها وجود داره بحث رژیمه یه واقعیته که خانومها همیشه از چاقی و لاغریشون می نالند.

من خاطره ای خوبی از لاغری ندارم وقتی خیلی بچه بودم یعنی حدوداً یه بچه راهنمایی بودم برادرم فکر می کردم من مثل بچه های افریقایی ممکنه از سوء تغذیه تلف بشم یه بشقاب پر و پیمون که یه مرد جنگی به راحتی نمی تونست بخوره رو میزاشت جلوم و با دقت برادرانه ای سعی می کرد من همش رو بخورم ناهار و شام خوردن با علی یه کابوس بود چون علی می خواست با تمام لطف برادرانه اش خواهر لاغر مردنیش رو نجات بده دریغ از اینکه بپرسه می تونی این لطف رو تحمل کنی یا نه؟ خب این یه واقعیته ادمها به خصوص مردها بعد از یه مدتی از روی مد یه چیز در میان و میرن روی مد چیز دیگه. علی هم نمی دونم کی از این مد خارج شد. ولی کابوس لاغری واسه ما موند. خب راستش من هیچ وقت مشکل عمده ای در چاقی نداشتم شاید خیلی ها به طعنه لاغریم رو تو چشم ادم زدند ولی درباره چاقی هیچ وقت نکته ای نشنیدم.

سمیرا دوستم که همیشه دوست داشت رژیم بگیره ولی مطمئن هستم که هیچ وقت موفق نمیشه می گفت تو واسه ادمهای شکمو دوست خوبی هستی هر موقع ازت می پرسند چیزی می خوری جوابت مثبته. اما برای کسایی که رژیم می خوان بگیرند آفتی. با اینکه به قول سمیه اصفهانی من مثل مورچه دنبال شیرینی میرم اما سالها وزن ثابت رو تجربه کردم. حتی تا شیش ماه پیش.

از شهریور تا آبان امسال یعنی در دو ماه به خاطر بیماریم دچار افزایش وزن شدم و پنج کیلو به وزنم اضافه شد اون هم در مدت کم. شاید هنوز ادم چاقی نباشم اما بیماری من موجب شده سوخت و ساز بدنم پایین بیاد و این موجب میشه که وزنم افزایش پیدا کنه با مراجعه به دکتر الان کنترل شده است ولی ترس چاق شدن وجود داره.

بعد از سالها من هم تصمیم به رژیم گرفتم نه به خاطر لاغر شدن فقط نگرانی من از افزایش وزن مجدده اون هم بیمارگونه اما من که نمی تونم ببینم و نخورم پس تصمیم گرفتم تنبلی رو رها کنم و برم ورزش اینقدر امروز و فردا کردم که مثل گواهینامه نگرفتنم شده ثبت نام کردم ولی هنوز یه جلسه نرفتم. تا سرماخوردگی اومد به سراغم و توی این مدت که مریض شدم وزنم دو سه کیلو کاهش پیدا کرده. پریروز که رفتم کارخونه همه به من می گفتند کلی لاغر شدم.

حالا چرا اینقدر فک جنبوندم و درباره رژیم و لاغری حرف زدم من اعتقاد راسخی به رژیم نگرفتن دارم میگم آدم هر چی دلش می خواد بخوره اما اندازه. بازم جاده خاکی زدم می خواستم بگم واسه چی این همه حرف زدم این چند روزه این بردازاده فسقلی خودم گیر سه پیچ داده که این عمه من چاقه حالا خوبه همه عمه های محمد هم وزنند و توی این بین من شدم عمه چاقه. دنیا رو می بینید نه به اون پدر که فکر می کرد من یکی از قحطی زده های افریقایی هستم نه به این پسر که فکر میکنه من چاقم.


پی نوشت: دخلم در اومد همه پرده های خونه رو که کنده بودم امروز وصل کردم به اضافه اینکه قبل وصل کردن شیشه پنجره ها رو بردم توی حموم شستم.


بعد نوشت: خبر مسرت بخش اینکه معلم زبانم اس ام اس زد کلاس به خاطر چهارشنبه سوری فردا باشه واقعا خبر بسیار خوبی بود چون حالا حال ندارم بنشینم تا تکالیف زبانم رو انجام بدم.