از غصه هاش بود که آدم نمی شود
تقدیر بخت اوست که بی غم نمی شود
بابای قصه ها چه غمگین نشسته است
معلوم بود ماتم او کم نمی شود
با بغض نیم خورده ای خود حرف می زند
آن روزهای خوب فراهم نمی شود
این جمله ها هیچ به گوشش نمی رود
آینده هیچگاه که مبهم نمی شود
باوربکن که قصه غم آخرش رسید
شادی و غم دوباره که درهم نمی شود
لبخند مبهمی به من زد و با سئوال
باور کنم این کمرم خم نمی شود؟